گنج

شمارهٔ ۲۴۹

قافیه: امندارد۶ بیت
فضای خاطرم از غم از آن غبار نداردکه آرزوی جهان، از دلم گذار ندارد
جهان چو معرکه تیغ بازی است حذر کنچه پا نهی به میان؟ این میان کنار ندارد!
بزرگیی که در آن نیست چشم لطف بمردمبود چو کوه بلندی که چشمه سار ندارد
شده است سیر ز مردارخواری غم دنیاکه شاهباز دلت رغبت شکار ندارد
بود بقدر درشتی ضرور بی ادبان راکه دست سوده شود هر گلی که خار ندارد
سخن مجوی دگر واعظ از شکسته دل منفسرده است ز بس آتشم؟ شرار ندارد