گنج

شمارهٔ ۲۴۸

قافیه: ارندارد۱۲ بیت
تاب رخش، ماه و آفتاب نداردبی سبب این چرخ پیچ و تاب ندارد
چهره گلگونه دار آب نداردزآنکه گل آتشی گلاب ندارد
نامه پرشکوه ام نداشت جوابیبود بجا، «حرف حق جواب ندارد»
از دلم افتاده اخگرش به گریبانبی سبب آن زلف پیچ و تاب ندارد
نیست بجز حرف دوست بر ورق دلدفتر آیینه فصل و باب ندارد
ساختگی در نهاد مشرب ما نیستوسعت صحرای ما، سرآب ندارد
یک نفس است از تو تا دیار عدم راهاین قدر ای زندگی شتاب ندارد
حرف غم و شادیت ز دفتر هستییک سخن است، آری انتخاب ندارد
تکیه بروی حصر نیز توان زدخانه ات ار فرش ماهتاب ندارد
راحت دست تهی، زوال نبیندسایه این بید، آفتاب ندارد
چند مه و سال عمر خویش شماریاین دوسه روز این قدر حساب ندارد
قصه واعظ بخوان ز صفحه رنگشحرف خموشیست این، کتاب ندارد