گنج

شمارهٔ ۲۵۰

قافیه: اهندارد۱۱ بیت
آغاز محبت دگر انجام ندارداین صبح قیامت ز قفا شام ندارد
در عالم تجرید، ره حرص وهوس نیستاین بادیه امن دد و دام ندارد
خواهد ز بس آیینه ببیند رخ خوبتسیماب ازین روست که آرام ندارد
پیداست ز کوکو زدن فاخته با سروکان پیش قد دلکشت اندام ندارد
جز دوست نگویند و به جز دوست نخواننددر شهر محبت دگری نام ندارد
سوی دل زارم، نظر مرحمتی کناز حق مگذر، این غزل انعام ندارد؟
عاقل نزند چین بجبین از غم روزیچون صبح کند خنده، اگر شام ندارد
آسایش گیتی است ز درویش تهیدستدریا ز پری، یک نفس آرام ندارد
قلبی است سخنهای محبت، نه زبانیاین باده ز خم نوش که آن جام ندارد
عام است در این شهر پریشانی احوالامروز گدا نیز جز ابرام ندارد
هر حرف ز واعظ شرری ز آتش عشق استدیوان تو زان رو سخن خام ندارد