شمارهٔ ۲۴۴
هرکس به سخا زنده بود، مرگ نداردشه کو همه را داد، کجا جامه گذارد؟
آش عجبی می پزد، از بهر خود آنکسکز خانه دلها به ستم دود برآرد
تاراج کند خانه عمر اهل ستم رادرویش چو هنگام دعا دست برآرد
امروز چو درویش کسی نیست توانگرکو مرگ خوشی دارد، اگر هیچ ندارد
در مزرع ایام بده، تا بدهندتدهقان درود هیچ، ز تخمی که نکارد
واعظ چه بخود این همه سوزی ز غم مرگآسوده شدن این همه اندیشه ندارد