شمارهٔ ۲۴۵
چون بهله بصید دلم آن مست برآردنی بهله، بتاراج جهان دست برآرد
در خانه آن چشم نگاهش متواریستاین خونی دل را که از آن بست برآرد
هردم که ز راهش برد آیینه بخانهاز باده دیدار، سیه مست برآرد
چون بوی گل آن شوخ چو از پرده برآیدهر راز که در پرده دل هست برآرد
ظالم بستم دست برآورده نترسدمظلوم هم آخر بدعا دست برآرد؟
واعظ چو خس و خار، سبکباریم آخرزین قلزم خونخوار گمان هست برآرد