شمارهٔ ۲۳
پی تحصیل آسایش فگندی در بدر خود رابرای صندلی بسیار دادی درد سر خود را
ترا شد نفس توسن، زان عصا دادت بکف پیریکه با این چوب تعلیمی براه آری مگر خود را
نباشد در ره دور و دراز آرزو سودیهمینت بس، که باز آری سلامت زین سفر خود را
کمر بسته است بهر انتظارت افسر شاهیبرون آور ازین دریای پرشور ای گهر خود را
شد از موی سفیدت کاسه زان پر شیر، تا اکنونز زهر تلخی دوران، برون آری مگر خود را
در آن خلوت که آن یکتاست واعظ کس نمی گنجددهد گر دست کانجا پا نهی، واکن ز سر خود را