شمارهٔ ۲۲۵
نه من نمیروم آن شوخ را ببر گستاخکه هم نمیرود از من باو خبر گستاخ
کجا ز حال دلم با خبر شود شوخیکه ناله ام نکند در دلش اثر گستاخ
ز سجده در او سرفراز تا شده استنمیزنم ز غمش دست خود بسر گستاخ
از آن زمان که قدمگاه خاک درگه اوستسرشک پا نگذارد بچشم تر گستاخ
بخاطری که تویی، چون بخویش باز آید؟به پیش یاد تو دل نیست این قدر گستاخ
ز جعد زلف تو هر تار موی در تابی استز شرم اینکه گذشت از بر کمر گستاخ
شده است از غم او تا فضای هستی پرز سنگ پا نگذارد برون شرر گستاخ
نه آنچنان دل واعظ دلیر و بی ادب استکه باغم تو کند دست در کمر گستاخ؟