گنج

شمارهٔ ۲۲۴

بشکفان چون غنچه، چشم از خواب در بستان صبحجام هشیاری بکش در بزم گلریزان صبح
در ته خاکستر شب، همچو اخگر تا به کی؟شعله‌ور کن آتش سوز دل از دامان صبح
همچو شکر آب شو در شیر نور صبحگاهتا به کام دل رسی از فیض بی‌پایان صبح
گل ز فیضش، گوهر شبنم به دامن می‌برددامنی پر کن تو نیز از ریزش احسان صبح
خیز ای دل، وقت بار عام عرض مطلب استچون برآید پادشاه فیض بر ایوان صبح
چون بود پژمردگی را بر گل خورشید دست؟خورده آب از جویبار فیض بی‌پایان صبح
چشم یعقوب جهان پیر روشن می‌شودبشنود چون بوی فیض از یوسف کنعان صبح
از فروغش چشم اگر پوشند انجم، دور نیستچون کف موسی است نور چهره تابان صبح
هر سحر بر روز ما دل‌مردگان خفته‌بختاشک گلگونی‌ست مهر از دیده گریان صبح
دید ملک عالمی در قبضه تسخیر خویشپنجه خورشید تا زد دست در دامان صبح
مرگ خواب غفلتش نزدیک نتواند شدندل چو نو شد آب فیض از چشمه حیوان صبح
دیده روشن‌ضمیران، یک نفس بی‌گریه نیستاشک شبنم را ببین، از دیده گریان صبح
هرکه را سوزی‌ست در دل، از جبینش روشن استز آتش خورشید باشد جبهه تابان صبح
ای که دایم غنچه خسب خواب غفلت گشته‌ایبشکفان خود را چو گل از فیض بی‌پایان صبح
ای که می‌نالی ز دست طالع خود روز و شببخت خود بیدار ساز از ناله و افغان صبح
ای که می‌گویی ز تخم سعی خرمن‌ها برمحرف خود را سبز کن از اشک چون باران صبح
واعظ از بس فیض دارد گفت‌وگوی صبحدممی‌توان صد عمر کردن گفت‌وگو در شان صبح