شمارهٔ ۲۲۳
دل واکن هر پیر و جوانست دم صبحبر دل نفس شیشه گرانست دم صبح
از هم نگسسته است درو قافله فیضپیوسته بهار است و خزانست دم صبح
بر راه تو ای قافله گریه خونباراز دیده شبنم، نگرانست دم صبح
تا ثبت کند دمبدم ارقام سعادتبر لوح تو کلک دو زبانست دم صبح
تا بر تو کند کوتهی عمر تو روشندایم بدو لب گرم بیانست دم صبح
برخیز که بیداری شب تازه کند جانهر روز ازین روی جوانست دم صبح
از حسرت ایام شریفی که شد از دستآهی زدل پیر جهانست دم صبح
شاید رسی ای دیده بگرد اثر اوبشتاب، که خوش گرم عنانست دم صبح
با خواهش دنیاست چه دشوار دم مرگبردیده پر خواب، گرانست دم صبح
تا دمبدم آری زدم باز پسین یادهر روز از آن برتو عیانست دم صبح
تا چشم نظر کار کرد، پرگل فیض استباغ نظر دیده ورانست دم صبح
ای مرده دل، از فیض سحر زنده توان شدواعظ، همه عالم تن و جانست دم صبح