شمارهٔ ۲۲۲
فصل شباب رفت و، نیامد بکار هیچفیضی نیافتیم ازین نوبهار هیچ
دنیای شوم را نبود، هیچ اعتباربا آنکه کس از او نگرفت اعتبار هیچ
از بسکه این جهان نبود دلنشین مرادر دل نمی نشیند ازو جز غبار هیچ
در پیش زرپرست که فکرش همه زر استباشد شمار زر، همه روز شمار هیچ
آخر هوای نفس تو، آه ندامت استزین می ندیده است کسی جز خمار هیچ
واعظ نبوده بی تب و لرز از برای رزقبر وی نشد هوای جهان سازگار هیچ