گنج

شمارهٔ ۲۱۵

بآب سبزه، به جان تن، بود چه سان محتاج؟به درد عشق بود دل صد آنچنان محتاج
سخنوری نتوان بی سخن شنو کردنسخن به گوش بود بیش از زبان محتاج
بسی بود ز گدا احتیاج شاه افزونکه هست او به جهان، این به نیم نان محتاج
ز احتیاج خلاصند بی کس و کویانز خانه داری باشد بزه کمان محتاج
خموش را به سخنگو همین مزیت بسکه نیستند خموشان به همزبان محتاج
کشیدم آنچه من از منت خسان واعظمباد دشمن کس هم بدوستان محتاج