گنج

شمارهٔ ۲۱۴

قافیه: ودعبث۱۰ بیت
زندگی شد همه نابود، پی بود عبثقدم سعی درین بادیه فرسود عبث
کفن از تار امل بافی ما ماند به مادر جهان این همه جان کندن ما بود عبث
بسیه چاه لحد، پا چو گذاری، دانیبوده است این در و دیوار زراندود عبث
جان پی بندگی آمد بتن و، کار نساختدامن پاک، به این خاک و گل آلود عبث
شد جوانی و، ندیدیم بجز کلفت از آنریخت حلوا و،نخوردیم به جز دود عبث
تا که جستیم غنا، رفت ز کف راحت فقرریش کردیم جگر، از پی بهبود عبث
نه درم بر درم افزود ز امساک تراداغ بر داغ و الم بر الم افزود عبث
طامع از دردسر حرص نیاسود دمیصندل آسا بدر خلق جبین سود عبث
تیره جان، زود جدایی کند از روشندلالفت شعله بود این همه با دود عبث
دل سیه گشت ز اندیشه چرک دنیاواعظ این زنگ ازین آینه نزدود عبث