شمارهٔ ۲۱۳
واعظ مکن نصیحت خود صرف ما عبثدر چشم کور چند کشی توتیا عبث
سرگشتگی است منزل از خود گذشتگاننقش قدم فتاده بدنبال ما عبث
تا کی برنگ مردم عالم برآمدن؟آیینه شد بهر بدو نیک آشنا عبث
کردم ز خدمت تو هما را بزیر بارنشکستم استخوان چون نی بوریا عبث
مقصود از سفر گرو از عمر بردنستتاکی دوی بکوه و کمر چون صدا عبث؟
با اشک و ناله بر هر دانه یی ز رزقای دل ملرز این همه چون آسیا عبث؟
این گل که من ز الفت احباب چیده امواعظ به خویش نیز شدم آشنا عبث