شمارهٔ ۲
بر سر خاک دوستان، پا نه و دیده برگشارو نفسی بخود فرو، یک نفس از خودی برآ
لوح مزار دوستان، پیش نظر نه و، ببینصورت حال خود ازین، آینه بدن نما
رشحه خون نگر که چون، بسته بغازگی کمر!خاک سیاه بین چه سان، رفته به جای سرمه ها!
ریخته موی ابروان، گرد عذارها چو خطکرده ز دیده مردمک، خاک صفت به چهره جا
کرده به رخنه های دل، مور به جای حرص رهرفته به کاسه های سر، خاک به جای بادها!
در یگانه بوده است، اینکه به خاک گشته گمچشم زمانه بوده است، اینکه شده است توتیا
آنکه همیشه بودیش،زیر نگین جهان همهکالبدش بخاک چون نقش نگین گرفته جا
گنبد دخمه بر سرش، جای نشین تاج زرخاک سیه بفرق وی، نایب سایه هما
نیست بخلوت لحد، مونس وی مگر عملکیست بپهلوش بجز، بستر خاک آشنا؟!
رفته ز دست مالها، گشته و بالها قرینطی شده بیحسابها، مانده بجا حسابها
گفته برمز هر گدا، شکر که شاه نیستمگفته زبان حال شه، کاش که بودمی گدا!
گوش نمیکند دگر وسوسه های نفس راواعظ اگر دمی دهد گوش دلی باین صدا