شمارهٔ ۱
ای نام دلگشای تو عنوان کارهاخاک در تو، آب رخ اعتبارها
خورشید و مه دو قطره باران فیض تومدی ز جنبش قلمت روزگارها
باشد شفق ز بیم تو هر شام بر فلکرنگ پریدهای ز رخ لالهزارها
انگشتی از برای شهادت شود بلندسروی که قد کشد ز لب جویبارها
از بهر خواندن رقم قدرتت بهاراوراق گل شمرده به انگشت خارها
لطفت برات روزی مردم نوشته استبا خط سبز بر ورق کشتزارها
دیوانه خیال تو هرجا که پا نهدریزد ز شور عشق تو، طرح بهارها
جان دادهاند راهروان بس که در غمتهر سنگ در رهت شده سنگ مزارها
موج سراب نیست، که در جستجوی توافتاده اند از پی هم بیقرارها
با خامه کی توان ره وصف تو قطع کرد؟منزل کجا و، رهروی نی سوارها؟!
راه ثنای ذات تو را چون روم؟ که مندارم به دوش از گنه خویش بارها!
گر بایدم کشید ندامت به قدر جرمخوش کوتهست مدت این روزگارها
چون آوری به حشر من روسیاه رااز نسبتم شوند خجل شرمسارها!
واعظ اگر چه نیست امیدم به خویشتندست من است و، دامن امیدوارها