شمارهٔ ۱۹۵
آید چو مرگ هستی پیر و جوان یکیستدر پیش برق، سبزه تر با خزان یکیست
از هیچکس، بجز دوزبانی ندیده ایمخلق زمانه را همه گویی زبان یکیست
منعم ز حال مردم بی برگ غافل استدر پیش سرو، فصل بهار و خزان یکیست
فرق هنر ز بی هنری، قدردان کندمیزان چو نیست، قدر سبک با گران یکیست
گند دماغ آرد، اگر ایستد دو روزمال جهان فانی و آب روان یکیست
یک درد بود، در دل مجنون و کوهکنگر نسخه ها جداست، ولی داستان یکیست
آن کرد با من او، که به پروانه کرد شمعخوبان شهر را همه گویی زبان یکیست
واعظ چراغ محفل دلها کلام ماستزآن رو که با زبان دل ما شمع سان یکیست