گنج

شمارهٔ ۱۸۷

واعظ دل شده هرجا که بود بنده اوستذره دور است ز خورشید، ولی زنده اوست
خاک از ژاله عرقناک و، سپهر از انجمفرش تا عرش سراپا همه شرمنده اوست
ای زمین زاده، مکش بر در حق گردن عجبکآسمان نیز باین قدر، سرافگنده اوست
چون گلی کان شود از باد پریشان دیگرزآن دل، آرام محالست که برکنده اوست
آتش غم بدلم پرتوی از مهر وی استدود سودا بسرم، سایه پاینده اوست
اگر از واعظ بی نام و نشان میپرسیزار او، خسته او، کشته او، زنده اوست