شمارهٔ ۱۸۸
گفتمش: آن آتش است؟ گفت که: نی،روست روست!گفتمش: آن دود چیست؟ گفت: که آن موست موست
من که بملک جهان، ندهم یک موی اودل بجهان چون دهم؟ در دل من اوست اوست!
چون شود او جلوه گر، در قدم سرو اوجان من آب است آب، جسم منش جوست جوست
آنکه شود پردگی، مغز بود؛ مغز، مغزوآنکه بود خودنما، پوست بود پوست پوست
شرم بود، همچو آب؛ در گهر آدمیهست بها در حیا، آب چو در روست روست
کس نپسندد ترا، زآنکه توی خودپسندگر تو به خود دشمنی، خلق بود دوست دوست
پا ننهد یاد دوست، در دل پرکبر و نازدل چو شود خاکسار، یار مرا کوست کوست
سیم و زر و ملک و مال، دشمن جان تواندبا تو کسی نیست نیست غیر غم دوست دوست
چشم سیه مست او، گر گزدش دور نیستواعظ بی دل کباب، ز آتش آن خوست خوست