گنج

شمارهٔ ۱۷۷

پیری رسید و، از همه وقت کناره استجز جا بنام خویش سپردن چه چاره است؟
بر لوح بی بقائی خود، گر نظر کنیبرگشتن نگاه تو عمر دوباره است
تا چشم میزنی بهم، از هم گسسته استگویی که تار عمر تو تار نظاره است
چون مو سپید گشت، بدندان مبند دلسر زد چو صبح، وقت غروب ستاره است
دیگر نمانده جای تو در دیده، ای نگاهجز جای خود بگریه سپردن چه چاره است
گر مطلب از کناره گزیدن نه شهر تستبودن میان مردم عالم، کناره است
در عهد ماست زخمی خار گزندگیبیچاره یی که همچو گلشن جامه پاره است
واعظ به فکر دوست زبان از سخن مبندجایی که دل نشسته زبان هیچکاره است