شمارهٔ ۱۷۵
بسکه ضعفم از نگاه او بخود بالیده استدر جهان نیستی یارب چسان گنجیده است
گشته نیلی از خط سبز آن بناگوش لطیفرنگ برروی گلش، روزی مگر گردیده است؟
پیش او هرچند باشد پیش پا افتاده، لیکمصرع بحر طویل زلف او پیچیده است
روزگار از بهر زنجیر دل دیوانه امباز آن زلف سیه را ز کجا تابیده است
شیشه دل بسکه چون جسم لطیفش نازکستمیتوان دیدن، زما گر خاطرش رنجیده است
یک نفس گرد کدورت زنده در گورش کندتا تپیدنهای دل، بر خویشتن جنبیده است
تندبادی ز آستین دست رد میبایدشدفتر واعظ چو گل بسیار بر خود چیده است