گنج

شمارهٔ ۱۶۹

قافیه: ستهاست۶ بیت
چون دو ابروی سیاهت که به هم پیوسته استبی‌تو شب‌های درازم همه بر هم بسته است
میدود دل پی طفلی، که ز شوخی سخنشتا رسیده است بخاطر، ز زبانم جسته است
اشک شمعم، که برآن شعله خو تابم نیستمیروم دور شوم، پای گریزم بسته است
آنچنان رفته زما بیخبر این عمر عزیزکه غباری هم از او بردل ما ننشسته است
چون در خانه آیینه بود درگه خلقمینماید بنظر باز، ولیکن بسته است
مرغ جان در قفس جسم اسیر است، ولیشکر واعظ که دل از دام علایق رسته است