شمارهٔ ۱۷۰
خود هیچ و، نقاب از خط شبرنگ گرفته استبرما شکرین لعل تو، پر تنگ گرفته است
ترسم ندهد حصه به اعضای دگر هیچدل، درد تو را سخت ببر تنگ گرفته است
باشد غرضش دل، که ز ابرو مژگانستپیوسته کمانی بسر چنگ گرفته است
آن حسن غنی طبع، که من دیدم از آن شوخ!از باده چسان که مأوی بته سنگ گرفته است
دارد بزبان پند و، بدل بند علایقواعظ ز جهان گوشه از این ننگ گرفته است