شمارهٔ ۱۶۴
عشق معشوقیست کوی او دل تنگ من استزینت الوان او از گردش رنگ من است
شیشه گردم، باده و آیینه باشم، عکس دوستآتشی القصه دایم در دل سنگ من است
پادشاه ملک فقرم، لشکر من بی کسی استاز سر مطلب نهادن پای، اورنگ من است
چیست در دست نگین، جز پایبوس نامها؟هست حق با من، قبول نام اگر ننگ من است
هیچ کس افتادگان را در نمی آرد ز پاسر فگندن پیش دشمن، رایت جنگ من است
شرح حال من، توان از صفحه رخسار خواندسطری از درد دل من، اشک گلرنگ من است
آنکه میگنجد مرا در عالم دل درد اوستآنکه در عالم نگنجد، زان دل تنگ من است
من نه من، عکس جمال دوست را آیینه اماین تن خاکی که می بینی ز من، زنگ من است
دخل و خرج من نمیخواند به هم واعظ از آنخرج من چون نالههای خارج آهنگ من است