شمارهٔ ۱۵۸
فکر آن موی میانم، بس که در کاهیدن استجسم بر تار نفس، چون رشتهای بر سوزن است
پیش رویت، بس که دارد اضطراب سوختنشمع را از رشته جان، خار در پیراهن است
عشق میبالد بخود از اضطراب عاشقانآتش دلهای پرخون را تپیدن دامن است
آبگیری میکند شمشیر را صاحب هنردر دل شبها، دعا بی گریه، تیغ آهن است
باغ و بستان نیست حاجت بلبلان شوق راهرکجا نالد، به یادش واعظ ما گلشن است