گنج

شمارهٔ ۱۵۱

قافیه: اناست۶ بیت
غازه را آتش از آن چهره دگر در جان استحوض آیینه ز رخسار تو گلریزان است
در نظر مد نگاهیست که خوابانده ز شرمچه رساییست که با قامت آن مژگان است
چون وفا، پیشه عشق است و جفا شیوه حسنمن همه اینم و، آن شوخ سراپا آن است
فیض، پروانگی محفل ما چون نکند؟که چراغش ز صفای قدم یاران است
میکند ناله جانسوز تو آخر کاریای دل آسوده نشین، مرد تو در میدان است
در جهان گردد افکار تو هر سو، چه عجب؟زآنکه گفتار تو واعظ گهر غلتان است