شمارهٔ ۱۵۰
این درهم و دینار، که چشم تو بر آن استهر یک بره حادثه، چشمی نگران است
نظاره ما نیست، جز از دیده عبرتفصل گل ما خسته دلان، فصل خزان است
تا اول عمر است، بیا بار ببندیمبالیده شود میوه نخلی که جوان است
در بردن جان، مرگ شتابان و، تو غافلدرد تو سبک خیز و، ترا خواب گران است
از بس همگی بهر میان گوشه نشینندجایی که کنار است درین عهد، میان است
ای دوست، بود چاره بدگو نشنیدنگوشی که بود کر، سپر تیغ زبان است
جایی که کسی دم نزند غیر خموشیاظهار غم خویش، کجا کار زبان است
واعظ چه کنی مطلب خود عرض بر دوست؟«آنجا که عیانست چه حاجت به بیان است »؟