شمارهٔ ۱۴
ز لطف دوست کی آید دریدن پرده ما را؟اگر خجلت به روی ما نیارد کرده ما را
نباشد جز فرو رفتن ز خجلت بر زمین فردااگر سرکوب ما خواهند کرد آورده ما را
همین نعمت ز نعمتهای الوان بس که همچون گلبه رخ چینی نباشد سفره گسترده ما را
مصور گر کشد تمثال ما زآلوده دامانیعجب نبود ورق از خود فشاند کرده ما را
ز بیقدری بجز گرد یتیمی کس نمیگیردگهرهای به خوناب جگر پرورده ما را
نشان آن دهن را هم از آن شیرین سخن پرسمکند پیدا جواب او مگر گم کرده ما را
به روی عیب مردان پردهای چون آبرو نبودمیفگن بهر دنیا واعظ از رخ پرده ما را