شمارهٔ ۱۳
پوشیده پرده گر دوست روی سیاه ما رارنگ خجالت آورد بر رو گناه ما را
پیری خلاص میکرد ما را از روی عالمگر سنگ ره نمیشد عینک نگاه ما را
گر برنشد چراغم ای دل خورم چرا غم؟نگرفته است از دست کس شمع آه ما را
آورد رو بهرکس کردند پشت بر ویگویا نمی شناسد دل قبله گاه ما را
ما شاه ملک فقریم از ما حذر کن ای خصمچون شعله کس ندیده است پشت سپاه ما را
غیر از زلال اخلاص با جمله دشمن و دوستآبی نبوده هرگز در زیر کاه ما را
گردید پرده ما را بر عیب خودنماییبر ما بسی است منت روز سیاه ما را