گنج

شمارهٔ ۱۲

قافیه: نمارا۹ بیت
بس است شمع قناعت چون مسکن ما راچرا بمهر بود چشم روزن ما را
کشید خجلت بی برگی از خزان چندانکه کرد آب عرق سبز گلشن ما را
سیاه باد رخ مفلسی بهر دو جهانکه ناامید ز ما کرد رهزن ما را
زخلق یاوری هم شده است رسم قدیممگر بباد دهد برق خرمن ما را
زدود مشعل ظالم هم این ستم بس نیستکه کرده است سیه چشم روشن ما را
کجاست رستم همت که تا ز چاه املبرآرد این دل سخت چو بیجن ما را
کمر نبندد الهی کمر بکین بستنکه او به کینه کمر بسته دشمن ما را
ز جان به جامه پشمین فقر تن دادیمبس است جامه فاخر همین تن ما را
بود ز کوتهی تیشه طالب واعظکه گشته است به سر خاک معدن ما را