گنج

شمارهٔ ۱۳۹

گردباد از خودنمایی، روز وشب پا درگلستجاده را ز افتادگی سر در کنار منزل است
برگ گل از خاکساری گشته خود سر در چمندر بیابان خاربن، از سرکشی پا در گل است
بسکه طومار سخن پیچیده در دل مانده استتا رها گردیده از دست زبانم، در دل است
کافرم گر در دو عالم غیر او دارم کسیدر قیامت اوست خونخواهم که اینجا قاتل است
چون کنم با دوری جانان؟ که در بزمی که اوسترنگ را از چهره عاشق پریدن مشکل است
دل ز خود بردار واعظ چون قد از پیری خمیدرخت بیرون بر، که دیوار بدن خوش مایل است