شمارهٔ ۱۳۸
در دلت آن نه رشته امل استچشم دید ترا رگ سبل است
خواجه را گو: برو بروها رفتبعد از این آمد آمد اجل است!
حادثات جهان چو سیلاب استخاکساری در او فراز تل است
همه جا پیروند سوختگاناسب را جای داغ بر کفل است
نیست در سینه یاد حق در کلجزو چندی چه شد که در بغل است؟
نیست غم را به دردمندان کارنکشد با مو سری که کل است
دل بی غم که نیست شاهان رااهل دل را همیشه در بغل است
راستی قوت ضعیفان استکه عصا دست گیر پای شل است
دل بیدرد، درد بیدرمان!چشم بی گریه، علم بی عمل است
این همه قول! کو عمل واعظبندگی نی قصیده و غزل است