شمارهٔ ۱۰۶
در عهد ماست بسکه دل شادمان غریباز گل تبسم است درین گلستان غریب
هر سو دود، نبیند یک طبع آشناکافر مباد همچو سخن در جهان غریب
یک تن نیافتیم که فهمد زبان ماهم شهری اند مردم و، ما در میان غریب
بر لوح خاک گشته بخط غبار ثبتنبود علو تیر ز افتادگان غریب
دنیای کج روش، نبود جای راستانپیوستن خدنگ، بود بر کمان غریب
واعظ بگوش مردم دنیاست وعظ توچون در دیار کفر، صدای اذان غریب