شمارهٔ ۱۰۱
پاسبان گنج ایمانی، مرو ای دل به خوابمصحف یاد حقی، خود را مکن باطل به خواب
با گرانباری درین تن پای تا سر غفلتیرفته یی ای لاشه جان، در میان گل به خواب
در ثمر بستن که میباید بجان استادگیگشته یی ای نخل آزاد این قدر مایل به خواب
نیم عقلی از سبک عقلی به خود داری گمانمیکنی آن را هم از تن پروری زایل به خواب
هر نگاه اعتبارت، جوی آب زندگیستحیف باشد چشمه آن را کنی باطل به خواب
این چنین کافتاد در راحت به یک پهلو تنتروی بیداری مگر بینی تو ای جاهل به خواب
در ره سیلاب خوابیدن، بود از عقل دورتن مده در رهگذار عمر مستعجل به خواب
مال چون بسیار گردد، کم شود آسودگیبگذرد چون سیری از حد، تن رود مشکل به خواب
خواب را خواب عدم واعظ تواند شد بدلنقد عمر بی بدل را چون دهد عاقل به خواب