گنج

شمارهٔ ۱۷ - در بیان کیفیت احوال پیری و آفرین سلطان رضا بحکم قضا حضرت امام علی بن موسی الرضا«ع »

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ان۶۳ بیت
تن تو چیست یکی خیمه و، ستونش جانطناب، رشته روزی و، میخ آن دندان
چو میخ کنده شد از تند باد رفتن عمردگر چه چشم اقامت ز خیمه، ای نادان؟!
فگند باد اجل خیمه بر سرت چون گلبروی خار علایق تو فرش گشته همان
بکش متاع دل خود برون ز خیمه تنکه کاروان حواس و قوی شدند روان
ببر طناب تعلق دلا ز خیمه تنکه بس قلندریت خیمه در ره جانان
بسالکان طریقت قبای تن بار استپی برهنگی از خویشتن ببند میان
قد خمت ز عصا گشته لام الف یعنی:که نیست جای اقامت کهن سرای جهان!
رسید وقت که از قید زندگی برهیگذار روز و شب این بند را بود سوهان
چو شمع بر سرت افتاده آتش پیریاز آن چو اشک چکد از تو گوهر دندان
ز چشم رفته ترا نور و سرفتاده به پیشگرفته پینکی خواب مرگت ای نادان
دگر مدار قوی دل، چو چشم گشت ضعیفدگر مباش سبکسر، چو گشت گوش گران
بدست داد عصا ضعف پیریت، یعنی:براه دوست سگ نفس را، ز خویش بران
دو مو شدی و، نشد حرص و آز یک مو کمدو تا شدت قد و یکتا نگشت دل ز جهان
تمام کرده قضا نسخه حیات تراکه از سفیدی مو میکشد بیاض بر آن
زمان زمان شودت تند آتش پیریزنند روز و شب از هر طرف ز بس دامان
بچهره ات نفتاده است چین، که کلک قضاکشیده بر ورق هستیت، خط بطلان
ز بس که صر صر ایام، از تو تند گذشتز غنچه دهنت ریخت خرده دندان
سر از خمیدگی قد بجای پا رفته استبرای راه عدم کرده است نقل مکان
براه ملک عدم، تا دواندت چون تیراجل گرفته ز قد خمت به پشت کمان
چرا جوان نکنی خویش را در این پیریز خاکبوس در شاه کشور ایمان؟!
رضا بحکم قضا، «حضرت امام رضا»که در قلمرو دلهاست مهر او سلطان
ز دفتر کرم او، سحاب یک ورق استکه سطرش از رگ ابر است و، نقطه اش باران
بود کف گهر افشان او محیط کرمبر او حباب صفت چشم جمله عالمیان
بجیب و دامن دریا نه در شهوار استنشسته در عرق خجلت از کفش عمان
ز خجلت کف او، ابرها در آب و عرقز شرم همت او، گنج بخاک نهان
ز سیل ریزش احسانش ار کند رقمیشود ز تندی آن خانه قلم ویران
شمیم خلقش، اگر شمه یی شود تحریربهر خطی که نویسند، میشود ریحان
دهند گر مه و خورشید هر دو پشت به پشتنه رای انور او را شوند آینه دان
گرفته کشتی مه، چون قلندران افلاکزنند تا که به بازار جود او دوران
نه شیر پرده، به شیر فلک زند گر هیبرون ز پرده افلاک میجهد لرزان
ز رعشه، داغ پلنگان سیاهی اندازدبه خشم جانب کهسار گر شود نگران
ز بیم او بدل سنگ، آتش آب شودخیال می گذرد گر زیاد شیشه گران
بسر هوای زمین سایی درش دارداز آن شده است بصلب صدف گهر غلتان
به خاک درگه او افگنند تا خود راکشند مهر و مه از شوق، هر طرف میدان
چه در گهی، که ز بهر رعایت ادبشز دور، هفت فلک بگذرند سجده کنان
نکرده است در آن بارگاه قندیلیفتاده آتش از آن آفتاب در جان
چنان در اوست چراغ امیدها روشنکه شمع گریه عرق میکند ز خجلت آن
در اوست عود، ولی هر طرف بر آتش شوقفتیله عنبرش از دود آه سوختگان
بخویش پیچد از آن، آب در گهر که چراسرشک نیست که گردد در آن حریم روان؟!
نه گنبذ است به شکل صنوبری، که بودبه سینه پیر فلک را دلی پر از ایمان
از اینکه جامه آن کعبه گشته اطلس چرخرواست گر کشد از فخر بر زمین دامان
برآسمان نبود کهکشان، که رفعت آنکشیده است بطاق فلک خط بطلان
توان بدیده دل از ضریح او دیدنکه موج زن شده دریای رحمت یزدان
عجب که سر بتنی خاک را فرود آید؟کشیده تا ببر آن جسم پاک را چون جان!
چو خاک درگه او باشدش هوا داریبخویش بالد از آن دمبدم مرا عصیان
گناه و عفو نگردند آشنا باهماگر نه پای گذارد محبتش بمیان
سخن سزای مدیحش کجاست؟ معذور استقلم ز عجز بمالد اگر زبان بزبان!
ز حرف و نقطه زند گه به نعل و گه به میخبلی کمیت قلم نیست مرد این میدان
تهی است دست زبان گر ز تحفه مدحشپر است لیک ز نقد محبتش دل و جان
شها بدرگهت آورده ام رخی و، چه رخ؟که در سیاهی خود گشته ز انفعال نهان!
سیاه رویم و، روی من است و این درگاهتهی است دستم و، دست من است و آن دامان
چه گویم از دل چون سنگ خود؟ که از سختیشود ز حرفش دندانه دار تیغ زبان!
بجان رسیده ام، از دست خویشتن فریاد!غم زمانه امانم بریده است، امان!
بچهره آب رخی کز غبار درگه تستروا مدار که ریزد بخاک راه خسان
ز دست منت دو نان بگیر واعظ راچرا سگ تو بود در قلاده دگران!
امیدم آنکه کنم خاک آستانه توعبث نبسته ام این جسم زار را بر جان
ز لطف گر بسگ خویش دل دهی چه عجب؟تو کز نهیب دهی جان بصورت شیران!
وسیله یی بکفم نیست بهر آزادیبجز غلامیت ای دستگیر هردو جهان!
مرا چه حد، که کنم مدح تو؟ همینم بسکه باشمت یکی از جمله ثناگویان!
نمیرسد چو بدامان مدح او، واعظدر آستین خموشی بکش تو دست زبان
بکار نخل دعا، تا ز چشمه سار دلتبجویبار زبان آب مدح اوست روان
شود ز خاک چمن، تا چراغ گل روشنبود ز آب صفا، تا رخ گهر تابان
ز خاک راهش روشن چراغ دل باداز آب مهرش تابنده گوهر ایمان