شمارهٔ ۱۸ - از نشاط گسستن و به غم پیوستن و ستایش امام هر دو جهان حضرت علی نقی «ع»
چو گل مشو همه تن لب، برای خندیدنکه تندباد فنا میرسد بگل چیدن
چو میکشند گلاب روانت از گل تندگر بس است بساط شکفتگی چیدن
اجل به قصد تو تیغ دو دم کشیده ز صبحهمان چو شعله شمعی تو گرم رقصیدن
کنون که صرصر پیری بنخل عمر وزیدبخود چو برگ خزان است جای لرزیدن
برین بساط مشو پهن همچو گل خندانکه هست وقت بساط نشاط برچیدن
بوقت خنده نه بیجاست اشک ریزی چشمکند بحال تو بیباک گریه خندیدن
مباد ریختن آبرو بود، هش داربوقت خنده سرشکت بچهره غلتیدن!
چو گل بشادی ایام رو مده بسیارکه صد شکست رسد غنچه را ز خندیدن
چو خنده هرزه درایی دهان دریده که دید؟نه شرط عقل بود، زو کناره نگزیدن!
بزور جهل درد بر تنت لباس وقارمده چو غنچه گریبان بدست خندیدن
ز خنده لازم گل شد ز بس پریشانیگلاب گشت و جدا زو نگشت پاشیدن
ز باد تفرقه خواهی که در امان باشیمده چو غنچه تصویر ره بخندیدن
درین چمن گل شادی است غم، کند ز آن روز خار دست تو خون گریه وقت گل چیدن
شوی بالفت عیش از خدای بیگانهکه می حرام شد از یار عیش گردیدن
شنیدم از لب پیر شکوفه این گفتارکه: غیر عقده دل نیست فیض خندیدن
ز خرمی شده پامال خلق سبزه و گلبروی دست بود جای نی ز نالیدن
بود ز همدمی جاهلان بی تمکینکه جام را نرسد لب بهم ز خندیدن
ز فیض صحبت گفتار اهل علم و خردهمیشه کار قلم گریه است و نالیدن
بود اگر بنظر فیض گریه چشم تراتمام گریه شادی است اشک باریدن
ز چشمه در اشک آب گر خورد چشمتدگر نمیدودش دیده از پی دیدن
ز جوی گریه خورد آب نخلهای دعاز اشک شمع بود شعله گرم بالیدن
بناله نامه کند پاک از گنه سالککه آب زنگ ز دل میبرد بنالیدن
بسوز و ساز شود باطن تو معنی خیزتنور را بود این نان دهی ز تابیدن
بغم بساز گرت پایداری است هوسکه مست را اثر بیغمی است غلتیدن
شود غمی سبب راحت از غمی دیگررهد ز بارکشی اسب وقت لنگیدن
بکش ازین دو سه دینار دامن و، واشوبسان غنچه برین خرده چند پیچیدن؟!
بخود مچین همه گر شاه چین و ما چینیکه چیده اند بساط تو بهر بر چیدن
ز ملک و مال چه ماند بکس، بجز غم و رنج؟!ز دجله در کف دولاب چیست؟ نالیدن!
شکفتگی است غلط، باز غنچه شو ای گلکه تنگنای جهان نیست جای بالیدن!
مگر ز بندگی بنده گزیده حقکه هست خاک درش نور دیده دیدن
امام هر دو جهان:«حضرت علی نقی »که ذکر نام خوشش چیست؟ شهد خاییدن!
باین امید که شاید بنام او باشدجدا نمیشود از زر بسکه چسبیدن
یگانه گوهر دریای علم و جود و شرفکه هست پله قدرش فزون ز سنجیدن
در محیط شرف کز عزیزی اش بر سرهمیشه نه صدف چرخ راست لرزیدن
بنور مهر کند سایه کوه قدرش اگرعجب که مهر تواند بچرخ گردیدن
ز نور بخشی خاک درش عجب نبودکه دیده ها بهم افتند بر سر چیدن
پی نزول غبار درش نباشد دورروان کنند گر از خانه چشمها دیدن
ز پاس حرمت گرد حریم او چه عجبکه رنگ کس نتواند بچهره گردیدن؟!
بحشر صندل دردسر حساب شودبر آستانه آن شاه جبهه ساییدن
دو لب ز ارض و سما داده اند گیتی رابرای درگه آن قبله گاه بوسیدن
ز بسکه در گهش از رحمت است تنگ فضاگنه بخود نتواند ز بیم لرزیدن
ز ازدحام ملایک در آستانه اوچه سان رساند گنه خویش را ببخشیدن؟!
زرشک طاعت پاکان در آن خجسته حریمعجب بتو به رسد جرمها ز کاهیدن
فلک به پنجه خورشید پیش رفعت اوستهمیشه در پی گردن ز شرم خاریدن
ز بار نسبت قدرش عجب نمیدانمکه آورد فرس چرخ را بلنگیدن
بجود او چو بود نسبتش، از آن داردهمیشه ز آتش این شوق چشمه جوشیدن
چو درفشان شود آن بحر بی کنار، زندمحیط مهر خموشی به لب ز نالیدن
جواب مسأله اش از سئوال ز آن پیش استکه سائلش نکشد منتی ز پرسیدن
چو ماهتاب مدام آب فیض طاعت اوبروی سبزه شب بود گرم غلتیدن
سپهر راست پی جستجوی سایه اوچو ذره این همه در آفتاب گردیدن
برای دیدن اوج سپهر رفعت اوستخور از خطوط شعاعی بچشم مالیدن
ز قابلیت ادراک فیض آن درگاهنمیرسد به فلک جز ز دور گردیدن
شها تو مهر سپهر جلال و، من خاکمز مهر دور نباشد بخاک تابیدن!
ز زشتی عمل از بس ندیدنی است رخممگر بروی تو بخشش تواندم دیدن
غنی ز جنت و ایمن ز دوزخم سازدمرا به مهر تو در حشر زنده گردیدن
امیدم آنکه نپیچد بنامه ام پرسشمرا ز شرم بخود بس چو نامه پیچیدن!
شهنشها چه خسم من که تا مرا باشدبگرد بحر ثنای تو حد گردیدن!
اگر چه نیست ثنای تو حد من، لیکنمن و در آرزوی آن بخویش پیچیدن
مرا که دست تمناست از گهر کوتاهخوشم ز فکر و خیالش برشته تابیدن
مگر شود بشکر خایی مدایح تومرا تدارک ایام ژاژ خاییدن
چو نیست طالع گرد تو گشتنم، باریمن و بگرد خیالت همیشه گردیدن
بود بمدح تو غلتانی در سخنممرا شگون بخاک در تو غلتیدن
نداشت لایق شأن تو مدحتی واعظمگر ز روی خجالت سکوت ورزیدن
شود برشته دانش مگر در سخنشبآب مدح تو شایسته پسندیدن
بپوش خلقت نورش ز خاک درگه خویشکه هست کار تو پیوسته عیب پوشیدن
زلال نور و ضیا تا ز چشمه مه و مهردرین چمن شب و روز است گرم گردیدن
زلال حکم روان ترا بود یاربهمیشه در چمن روزگار غلتیدن