شمارهٔ ۱۶ - در توصیف خزان و ستایش سرور دنیا و دین و فخر آسمان و زمین حضرت امام محمد باقر «ع »
باز الوان پوش شد، پیرانه سر باغ جهانمیکند گلزار پرافشانی، از برگ خزان
یافت از فیض هوا هر نخل جان تازه ییآمد آب رفته عشرت بجوی گلستان
خنده گر خیزد بجای اشکم از دل، دور نیستکز پیاز امروز دیگر میکند گل زعفران
بهر صید دل، ز هر برگ خزان بر شاخسارزد دگر دستی بترکش شاهد پیر جهان
آب و رنگی کز چمن می بینم اکنون، دور نیستگر بگویم نیست فصل گل، مگر فصل خزان
در کمال و نقص، دوری دارد این فصل از بهارآن قدر دوری که دارد پیر کامل از جوان
کرد گیتی، ز اقتضای، فصل از شبنم عرقیافت صحت از تب گرمای تابستان جهان
تا شود هم وزن، چون گرمی و سردی روز و شبکفه میزان نمود از قرص خورشید آسمان
از حرارت تا رود در چشمه کافور دیاز لباس برگ، عریان میشود ز آن گلستان
بسکه گردیده است گلشن، بی نیاز از آب و رنگدور نبود از چمن، گر پا کشد آب روان
از برای رفتن ایام جانسوز تموزکرده، از بس خرمی، گلشن چراغان از خزان
گشته از صد برگ،روشن هر طرف مهتابییرفته چون موشک ز هر سو تاکها بر آسمان
هر چنار از تندی باد خریفی در چمنچون گل غران، خروشان گشته و آتش فشان
از پی سیر چراغان خزان، نبود عجبپیر دی از خانه گر بیرون دود چون کودکان
رایض فصل خزان، از بهر استقبال دیکرده نیلی خنگ سبزی را، ز تاک آتش عنان
از خروش زاغ، کآمد آمد فصل دی استسوزد آتش بر سریر شاخ از برگ خزان
در بساط برگها، شد بسکه گلریزان رنگگشته مرغان را صفیر انگشت حیرت در دهان
در چمن از بس فضاها از گل رنگ است پرعندلیبان را نمیگردد بحرف گل زبان
شد مجسم، بسکه از عکس خزان چون شاخ گلمیتواند مرغ بر موج هوا بست آشیان
در گلستان کرده اند از بسکه رنگ و بو هجومخنده از تنگی خزیده در مزاج زعفران
بسکه رنگین است از عکس خزان هر سو هواباد چون دامان پر گل میرود از بوستان
گشته بر رنگینی بالا بلندان چمنپای تا سر دود آه حسرتی سرو روان
بسته هر برگی بخود پیرایه صد گونه رنگجلوه گر گردیده طاووسان بجای بلبلان
داده از بس رنگ تأثیر هوا هر برگ راچشم رنگینی حنا دارد ز برگ گردکان
صفحه خاک از گل ریحان زبس پر اختر استمزد مردی کو بگوید: این زمین، آن آسمان!
بسکه زرین است از اکسیر تأثیر هواگشته تیغ آفتاب از عکس گلها زر نشان
در هوا از رشته نظاره اهل نظرمینماید همچو کاغذ باد، هر برگ خزان
بسکه در وقت نمو، مشق پریدن کرده استمی پرد از طبله عطار هم زآن زعفران
گشته چابک بسکه گلهای خریفی در نموکرده از نشو و نما مشق پریدن زعفران
بوستان افروز نبود، هست آهی آتشیننیست آن زلف عروسان، هست اشک عاشقان
بسکه افگنده است هر سو در چمن مرغ دلیگشته خون آلود تیر بوستان افروز از آن
گشته چون وقت زوال آفتاب جعفریمیکند تاج خروسان در چمن هر سو فغان
بسکه رنگین است گلشن، مینماید در نظرهمچو داغ لاله، زاغان در میان گلستان
هست در چشم نظر بازان ز زاغان هر طرفهمچو چشم سرمه دار دلبران هر آشیان
بشکفد هر دم ز شاخ خامه ای رنگین گلیگلشن طبع مرا گویی بهار است این خزان
گرچه باشد گلستان را، آب و رنگ از حد فزونبوستان نظم من هم، کی دهد باجی بآن؟!
ما ز سیر گلشن معنی، دلی وا میکنیمکرده ما را فارغ این گلشن ز سیر گلستان
نی غلط گفتم، چه آید زین پریشان گفته هامیکنم زین حرفها، کلک زبان را امتحان
تا نویسم شمه یی از مدحت شاهی که اوستسرور دنیا و دین، فخر زمین و آسمان
نور چشم مصطفی «باقر» امام پنجمینآنکه می بالد سخن برخود ز مدحش هر زمان
دل چو مه سازد ببالیدن شکست خود درستگر کند آیینه مهرویش آیینه دان
گر بر برگی ز دهقان شکوه پیش عدل اومیخورد از زهره شیر، آب دیگر نیستان
ور کند تحریر، حرفی از حمایتهای اوبر قلم هرگز نیفتد زور دیگر از بنان
بحر عدلش تند اگر بسوی اهل جوردیگر آتش زور نتواند گرفتن ازکمان!
کرده تا عزم شکست شیشه عمر عدوبسته هر سنگی بخدمت چون سلیمانی میان
مهره گر سازند سنگی را، ز کوه قدر اوچین روز و شب رود بیرون ز طومار زمان
کشت حاجتها اگر خرم نبودی از شررآب حلمش تخم آتش را فگندی از جهان
هرزه نالان بس که دارند احتیاط از نهی اونی ز بیم او بجز در پرده ننوازد شبان
چشم بیدارش بخواب ناز، یکسر زهر چشمفرق فرقدساش، با بالین راحت سر گران
صنع حق را بود چشم و، یاد حق را بود دلحکم حق را بود گوش و، حرف حق را بد زبان
کاخ ملت را ستون و، قصر دانش را اساسراه حق را رهنما و، حصن دین را پاسبان
اطلس زر دوز گردون کرده زیر اندازیشخاک تا گردیده شمع جسم او را شمعدان
گر نماید یاد قدرش، ناله بر خیزد ز دلور کند تعریف تمکینش، گران گردد زبان
از وقارش چون بگویم شمه یی، نبود عجبگر شود قدر سخن با این سبک قدری، گران
زنده سازد نام خود را تا زیاد او، سخنمرده آنست کو را باشد از مدحتگران
شمع فکر مدحش از فانوس دل تا روشن استلفظ و معنی گرددش برگرد سر پروانه سان
لیکن این خجلت که از مدحش سخن اندوخته استچون دگر خواهد برآوردن سر از جیب دهان؟!
حد واعظ کی بود شاها تلاش مدح تو؟نیست جز تعریف عرض حال منظوری از آن
از شر و شور دو عالم مأمنی میخواستمداد حسن اعتقادم آستانت را نشان
تا تواند فکر خود دیدن برای روز مرگچشم دارد دیده دل سرمه یی ز آن آستان
هست ما را وقت تنگ و، پای لنگ و، راه سنگوقت همراهی است ای امیدگاه شیعیان
راه مقصد سخت دورو، پای همت سخت سستلاشه تن بس ضعیف و، بار خدمت خوش گران
چشم بینش پر ضعیف و، خط مطلب بس خفیزندگی بسیار پیر و، آرزوها بس جوان
دردمندم، نامرادم، بینوایم، عاجزمبیکسم، بیچاره ام، بی دست و پایم، الأمان!
گر ز بیقدری چو خاکم، لیک خاک آن درمور زبد خویی سگم، اما سگ آن آستان
از سگان هم کمترم، گر رانیم از درگهتبر سران هم سرورم، گر خوانیم از بندگان
گر تو افروزی چراغم، آفتابم آفتاب!گر تو برداری ز خاکم، آسمانم آسمان!!
گو سخن راه دعا سرکن دگر، ز آنرو که هستمدعا در پرده دل نیز پیش او عیان
تا بدل، از دوستی و دشمنی باشد اثرتا بگیتی، از بهار و از خزان باشد نشان
دوستش از خاک خیزد، همچو گلهای بهاردشمنش از خاک ریزد، همچو اوراق خزان