شمارهٔ ۱۵ - در مذمت ابنای روزگار و مدحت امام همام حضرت موسی کاظم «ع »
نیست با دوستی خلق جهان هیچ دوامدر نمک خوارگی ابنای زمانند چو کام
چشم سختند، چو آیینه پی دیدن عیبنرم چشمند ولیکن همگی چون بادام
مهرشان را چو بجویند، پر است از کینهمدحشان را چو بکاوند، پر است از دشنام
در سلوکند سراسر همه بی اندامیلیک در وقت خرامند سراپا اندام
هیچ نندوخته از داد و دهش، غیر فریبهیچ نشناخته از راه و روش، غیر خرام
همه سرسخت، ولی در ره دین سست قدمجمله ناقص بدل، اما بزبانند تمام
همچو شاهین ترازو، همه چشمند و زبانتا بدان سو که بود پیش، نمایند سلام!
قوت ماسکه پر زورتر از جنگل بازدیده طامعه گیرنده تر از دیده دام
جودشان ساخته چون ریزش آب تصویرسودشان عاریه، چون گرمی آب حمام
نشود کلبه درویشی از ایشان روشنگرچه پیه اند و فتیله همه چون مغز حرام
پیش درویش فلانند، همه خواجه فلانخواجه بهمان چو درآید، همه گردند غلام
در صف رزم، چو رنگ رخ خود جمله گریزدر گه بزم، چو ساغر همگی خون آشام
ناگوارند و دل آزار، چو ناپخته کبابخشک و ناساخته و بیمزه و چون میوه خام
همه چون آب نهارند طبیعت آزارهمه چون خواب پسین اند کدورت انجام
چون عبوس گه بزمند، همه بی موقعچون خروس شب وصلند، همه بی هنگام
همه رنج و خنکی، چون بزمستان صرصرهمه دلگیری و اندوه، چو در غربت شام
رویهاشان، گل صبحست و، درونها دل شبطبعهاشان همه چون شیشه و، دلها چو رخام
از سه مستی غفلت، همه چون شیشه میموی بر سر شده چون پنبه، شکم پر ز حرام
همه تن سرو صفت ناز و خرامند، ولیهیچ در بار ندارند بغیر از اندام
خضر و الیاس از آن زنده جاوید شدندکه ز چشم بد این خلق، نهانند مدام
هر که گردیده بر این دشت پر از موج سرابنخورد مرغ دلش آب جز از چشمه دام
هر دمش صورت نادیدنیی باید دیدجای رحمتست بر آیینه از این زشت مقام
زین سبع خویان، مجنون اگر ایمن بودیخویشتن را نکشیدی بحصار دد و دام
سگ ازین گشته خروشان، که شدش شهر وطنکبک از آن رو شده خندان، که شدش کوه مقام
عیش بر خاطر، ازین زهرسرشتان شده تلخزندگی بر دل ازین مرده دلان گشته حرام
نه چنان تلخ ازین بیمزه مردم شده استکه دگر بار تواند شدنم شیرین، کام
مگر از شهد شکر خایی مدح شه دینکه بعالم علم از مدحت او گشت کلام
«حضرت موسی کاظم » که بود پیرویشبر صف جمله طاعات و مبرات امام
حیف باشد که شود صرف نه در مدحش حرفظلم باشد که زند دم ز جز این حرف کلام
بر فلک ماه بخود بالد، کاو را بنده استدر جهان صبح علم گشته، که اوراست غلام
تا کند سرمه ز گرد گذر موکب اوهمه تن دیده شده مهر و دود بر درو بام
تا بچیند گلی از گلشن شبخیزی اومه رود دامن مهتاب بکف، ز اول شام
گرد شب، مهر بمژگان ز در او روبددر جهان زین شرفش نیر اعظم شده نام
بسکه در سوختن دشمن او بیتابستشعله آتش یک لحظه ندارد آرام
شط بغداد بحسرت گذرد و از خاکشبختور اشک، که سر بر قدمش داشت مدام
بود محبوس اگر گوهر پاکش چو نگینحکم او لیک روان بود در آفاق تمام
پای در قید و دلش رسته ز قید عالمتن اسیر قفس و، طائر جان عرش مقام
دامن پاک ز چشم گهر افشانش پرهمچو دامان طمع از کف آن رحمت عام
معدن از کوه چو سیلاب روان گشتی اگرخواستی همت او مال برای انعام
گر دهندش بمحیط کرم او نسبتآن قدر بحر زند جوش که آید بقوام
بسکه از رشک چراغ حرمش سوخته استهیچ در سنگ نمانده است ز آتش جز نام
گر شبانی بر او شکوه برد از گرگیشیر را تب همگی لرز شود بر اندام
پا گذرد اگر آوازه قدرش بر کوهنتواند شرر از سنگ نهد بیرون گام
آب حملش بمثل گر گذرد از دل سنگطمع پختن از آتش طمعی باشد خام
موری از خانه خرابی کند ار شکوه به اوکوه را سیل چو رگ خشک شود بر اندام
سخنش ار چو شکر خواند اگر بی ادبیدگر از شادی در پوست نگنجد بادام
گرد اشکال ز رخ مسأله ها می شستندآب علمش چو روان میشدی از جوی کلام
نتوانند حق مدحت او کرد اداگر کنند اهل جهان جمله زبان از هم وام
کوشش واعظ دلخسته بجایی نرسدمطلبی نیست مدیحش که پذیرد انجام!
سرو را، نیست مرا قدر ثناگویی تواین قدر بس که ازین شهد کنم شیرین، کام
شرف هر دو جهان گر همه قسمت گرددنرسد بیش ازینم که ترا بردم نام
دیگرم شکوه ز ناکامی دنیا غلط استکز ثنای تو مرا هردو جهانست بکام
هرچ کم نیست مرا، گر نظر لطف تو هستهمچو مه کرده مرا پرتو مهر تو تمام
تاج سرهاست، هر آنکس که ترا خاک رهستباشد آزاد زغم، آنکه ترا هست غلام
تا نشسته است مرا مهر تو در دل، دیگرننشیند ز ادب گرد ملال از ایام
دیدنی نیست رخم گرچه ز عصیان، لیکنچشم دارم نظر مرحمتت روز قیام
با عذاب گنه خویش، گرفتم سازم؛پیش اعدای تو مپسند شوم دشمنکام!
در ره مدح تو گر خامه درآید از پایمینماید بدعا از دل و جان لیک قیام
تا که ساید علم صبح بگردون هر روزتا بود زیر نگین خور تابان ایام
علم دین نبی، باد فلک سا دائمدولت آل علی باد جهانگیر مدام