شمارهٔ ۱۴ - در فضیلت ماه صیام و مدحت چراغ دیده عباد حضرت سجاد«ع »
ز شوق اهل نظر میدوند بر در و بامزکوة حسن ستانند تا ز ماه صیام
ز نور دیده در و بامها چراغان استبرای مقدم این ماه آفتاب غلام
مه مبارک رخسار میمنت مقدممه سعادت آغاز مغفرت انجام
چه ماه؟ ماه جبینی بلند بالایی!چه ماه؟ هوش ربا دلبری ز خاص و عام
چه ماه! آنکه برد حسن حیرت افزایشز کار، دست و دل خلق روزگار تمام
بزیر زیور خوبی، ز بس گرانبار استهمیشه زین سبب او را بلنگر است خرام
زند بچرخ شکرخنده گاه از گل صبحکشد بخاک گه از ناز حسن، طره شام
برویش، از شب قدر است عنبرین خالیکه باشد از دل و جانش هزار ماه، غلام
از این جهت شب قدر است نام او که بودچو روز و روشن از او قدر اهل بیت کرام
از اینکه گشته شب قدر او نهان، پیداستکه قدر او نشناسد کس از خواص و عوام
چنان عزیز، که خلق از رعایت ادبشکنند خنده چو گل بی صدا در این ایام
زهی مبارک ماهی، که بسته است کمرپی نجات گنه پیشگان ز خاص و ز عام
ز دیر رفتن ایام او مباش ملولستاده تا ک ستاند برات خلق، تمام
بخاک پای جوانمردیش، ز ما صد بوسبطاق ابروی مردانه اش هزار سلام
همین برای امید سیاه رویان بسکه نور تابدش از ماه نو ز جبهه شام
بدست نامه آزادی سیاه و سفیدرسند از پی هم این لیالی و ایام
ز تازه رویی، هر روز اوست نوروزیز دلگشایی، هر شام اوست عید صیام
کسی ز صبحش اگر چین جبهه یی بیندبعذر خواهیش آید شکفته رویی شام
ز حق چه مژده رساند این مه مبارک روکه شد بخلق از آن شوق، اکل و شرب حرام؟!
شود سیاه از آن رفته رفته چشمه بدرکه شسته اند درآن نامه ها ز جرم تمام
بود بمشرب لب تشنگان چشمه فیضچو طول عمر، خوش آینده طول این ایام
شراب رحمت حق تا بخلق پیمایدگرفته است بکف از هلال، زرین جام
عجب خجسته هلالی، که با کمال شرفدو تا نموده قد و، میکند بخلق سلام!
هلال نیست، که باشد قلاده سگ نفسکه پای تا بسر از حرص لقمه یی شده کام
ز حلقه مه نو، رایض حکومت شرعزده است بر دهن نفس سرکش تو لگام
هلال نیست که از آمد آمد نوروزکلاه گوشه بسر بر شکسته ماه صیام
هلال نیست، بود خیل روزه داران رابرای صید غزالان فیض، حلقه دام
نه ماه نو، که ز تأثیر باد نوروزیگلیست از چمن فیض، ناشکفته تمام
بمشک جرم مه و، زعفران پرتو مهرقضا بکاسه گردون نوشته هفت سلام
نموده خامه قدرت چه بوالعجب نقشیکه گاه ابرو و، گه چشم و، گاه روست تمام!
هلال نیست، که از تشنگی برحمت حقبرون فتاده مه روزه را زبان را کام
باین زبان، کند این ماه روزه داران راز حق بنعمت الوان مغفرت اطعام
بود ز حلقه این مه اشارتی از غیبکه حلقه گشته خط سیئات خلق تمام
بود باین همه قدر و کمال، این مه نوغلام حلقه بگوشی که شد هلالش نام
غلام حلقه بگوش که؟ برگزیده حقکه بود سال درازش تمام ماه صیام
چراغ دیده عباد، حضرت سجادکه آفتاب چو مه نور از او نماید وام
زیاد تشنگی روزه اش چنان شود آبکه از عقیق نماند بجای، غیر از نام
فغان سپاه غمش را بروز و شب چاووشسرشک بر وصف مژگان او همیشه امام
ز ذکر واقعه کربلا نیاسودیدلش که مقری تسبیح ناله بود مدام
ز تند باد جلال خدا تن زارشچو موج قلزم رحمت همیشه بی آرام
ز شب دو چشم ترش خواب آن قدر نگرفتکه از بنفشه تواند گرفت بو، بادام
رفیق، اشک روان گاه رفتنش بسجودعصایش، از علم دود آه وقت قیام
چو خوشه، زرد، ولی دانه کش ضعیفان راچو گل، شکسته، و لیکن شکفته روی، مدام
غریب، لیک وطن سایه اش غریبان رایتیم، لیک پدر ز التفات بر ایتام
به پیش سفره نگسترده هرگز او را روزفراش خواب نیفگنده هرگز او را شام
ز حلم کرده بهم یار، جرم و بخشش رابعلم داده جدایی، حلال را ز حرام
بنرمیی سوی خصم درشت می آمدبرون ز دیده نگاهش، که روغن از بادام
چو چشم خویش، کف او مدام در ریزشچو بحر همت خود، دل همیشه بی آرام
گمان شدی که مگر سایل اوست وقت کرمزبس که همت او داشت در عطا ابرام
فگنده بار علایق ز خویش، تاکه کشدبخانه فقرا، آب و نان بدوش مدام
همیشه کار یتیمان خسته را، چو گهربرشته نگه التفات، داده نظام
ز بس خضوع، شدی آب در نماز؛اگربرای سجده نبودی ضرور هفت اندام
ز حرف جبهه پر سجده اش، عجب نبودزبان اگر فگند چند پوست چون بادام
از اینکه جبهه اش افگنده چند پوست چو گلچمن چگونه نبالد بخود ز فخر مدام؟!
میان خیل کمین بندگان درگه اوکشیده گردن خود، سرو هم باین اندام
بپاس حرمت تقوای او، ز خجلت خویشباستخوان قفا در خزیده مغز حرام
ز دهشت نگه خشم او، بر اهل ستمزبان نگشته ترازوی عدل را به سلام
اگر بنامه روز شمه یی ز سطوت اورقم ز کاغذ خیزد چو موی براندام
شوند بلبل گلزار مدحش، ار نفسیفرو بحرف دگر سر نیاورند اقلام
عدوی او که دماغش ز دود جهل پر استبحشر کی رسدش بوی مغفرت بمشام
ز مدح او ادبم منع میکند، چکنم؟مگر بدشمن او بعد ازین دهم دشنام!
بروی دشمن او میجهم از آن هردمکه در شمار سگان درش برندم نام!
سخن رسید بسر منزل دعا واعظعنان بکش که نه این راه را بود انجام
دگر مخوان حدی ای ساربان، ک از مستیگسست ناقه مضمون ز مد خامه زمام
قلم مناز ببازوی خود، که ممکن نیسترسد بپایه قدرش کمند طول کلام
غرض از این همه، اظهار بندگی است مراوگرنه من کیم آن قدر کوو، مدح کدام؟!
سزای درگه او نیست تحفه یی در کفمرا بغیر دعا، والسلام و الاکرام
بود بجیب مکان، تا چو مهر صفحه خاکبود بدست زمان، تا چو سبحه شهر صیام
برد بخاک درش سجده، جبهه عالمکند بذکر خوشش دور، سبحه ایام