گنج

در آفرین شاه سلیمان صفوی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)۶۰ بیت
باد نوروزی، صلا بر خوان عشرت می‌زند؟یا جهان از دلگشایی، دم ز جنت می‌زند؟!
سبزه، دل را صیقل از زنگ کدورت می‌زند!بر رخ جان‌ها، هوا آب از طراوات می‌زند!!
ابر، دامن بر کمر از بهر خدمت می‌زندگستراند تا بساط خرمی در گلستان
کرده گلریزان صبا صحن چمن را از طربمی‌کند نرگس به چشم اهل بصیرت را طلب
سبزه را انگشت بر دندان شبنم از عجبنکهت گل می‌دود هر سوز ز شوخی روز و شب
سبزه گردیده است اکنون جوی‌ها را پشت لباین جهان پیر گردیده است باز از نو جوان
بختیان ابر، از دنبال یکدیگر قطارهر یکی را، جنبش موج هوا گشته مهار
رعدها هر سو حدی خوان از یمین و از یسارجملگی، از آب و نان رزق خواران زیر بار
هر قدمشان از گران‌باری عرق ریزیست کارز آن به شکر از سبزه تر شد چمن رطب اللسان
هر طرف موج هوا، بر آتش گل دامن استاز ترقی خارتر، هم رشته و هم سوزن است
هرکجا مد نظر پا می‌گذارد گلشن استبر جهان دلگشایی هر گلی یک روزن است
بر سر هم فیض در هر گوشه چون گل خرمن استجمله تن چون شاخ گل دامن شوید ای دوستان!
در چنین فصلی، که تنگ از رنگ و بو شد جای گلگشته از تنگی سر و دستارها مأوای گل
فیض بر بالای فیض افتاده، گل بالای گلآب ده چون ژاله، چشمی از رخ زیبای گل
عمر چون آبست، باری بگذرد در پای گلخیز کز کف می‌رود فرصت، چو گل دامن‌کشان!
صحن باغ، از لاله و گل جنت المأوی شدهعالم از سرو و صنوبر، عالم بالا شده
سبزه از موج طراوات، چهره با دریا شدهشاخ گل، جاروب گرد خانه دل‌ها شده
غنچه‌ای، در هر طرف، با عندلیبی واشدهخوش تماشایی‌ست یکسر دیده شو چون گلستان!
ابر نوروزی‌ست گردیده است بزم‌آرای باغ؟یا فتاده عندلیبان را به سر سودای باغ
یا شده دودی بلند از آتش گل‌های باغیا پریشان کرده کاکل شوخ گل سیمای باغ
یا که بسته چتر طاوس نشاط‌افزای باغیا زمین خرمی را پر کواکب آسمان
نوگلی بر نیله خنگ شاخ تر هر سو سواراز قماش رنگ و بو، هر غنچه بسته عدل بار
سروها گشته روان وز آب‌ها رفته قراردر عرق افتاده از تعجیل فصل نوبهار
این همه تعجیل، از بهر چه دارد روزگار؟بهر ادارک زمان پادشاه کامران!
آنکه ز آب عدل او، باغ جهان گل گل شکفتباد قهرش، گر ظلم از ساحت ایام رفت
یاد پیکانش دل بدگوهران در سینه سفتبخت گیتی شد از و بیدار، و چشم فتنه خفت
از جلالش، بی‌تأمل دم نزد نطق و نگفتجز دعای دولت آن خسرو کشورْسِتان
تاز پابوس سریرش، کرد اوج بر تریمی‌کند هر قطره باران، تلاش گوهری!
پیشه مهر است، در بازار جودش زرگریدشمنانش را کند بر تن نفس‌ها خنجری
کرده جا زیر نگینش کشور دین‌پروریتا بود دائم ز دست‌انداز بدعت در امان
باید آموزد سکندر، رسم دارایی ازویاد گیرد مهر تابان، عالم‌آرایی ازو
بحر همت‌ها، فرا گیرند دریایی ازوکوه رفعت‌ها، همه یابند والایی ازو
عقل‌ها گیرند تعیلم نکورایی ازوزآنکه در آیین شاهی اوست سرمشق جهان
اوست ظل الله، ظل الله بر سر افسرشاو «سلیمان» دیده بیدار بخت انگشترش
کام‌ها او را رعیت، چون دعاها لشکرشهمتش ابر و، بود باران عطای بیمرش
دم زدن از حرف حاجت، باد باران‌آورشگرچه جودش را نباشد حاجت اظهار آن
بگذراند گر به خاطر، آب تیغش را پلنگاره خواهد گشت تیغ کوه، چون پشت نهنگ
از خروش سیل آمد آمدش، در روز جنگبر گریز دشمن او، عالم هستی است تنگ
نیست زآن جز در جهان نیستی او را درنگگشته پاک از دشمن ناپاک او عالم از آن!
بس که سرعت خصم را، وقت گریز از تیغ اوستافتدش بیرون ز جوشن جسم، چون افعی ز پوست!
دشمن جانیست با خود، هرکه با او نیست دوستاز گل رعنا عجب دارم، که در بزمش دوروست!
ای خوش آن مقبل، که با اخلاص از بخت نکوستدر ره او، یک جهت، یک‌رنگ، یک‌دل، یک‌زبان!
می‌جهد کهسار از جا، چون پلنگ از تیغ اومی‌خزد در خویش دریا، چون نهنگ از تیغ او
می‌رمد گیرایی شیران، ز چنگ از تیغ اومی‌رود خون عدو، بیرون ز رنگ از تیغ او
می‌دود بیرون ز تن رگ، چون خدنگ از تیغ اوگشته ز آن تیغش کلید کشور امن و امان
در ممالک، ز احتساب عدل آن داراشیمسیم نستاند گدا، از ننگ تصحیف ستم!
بس که کوتاهست دست خلق، از آزار همزور نتواند فگند انگشت کاتب بر قلم!
نیست بی‌جا، گر ز غم پشت کمان گردیده خم!ترسد از جورش بنالد، پیش عدل او نشان!!
بسته تا معمار عدلش، در گل تعمیر، آبنیست در گیتی، به غیر از خانه ظالم خراب
کس ندیده در جهان، غیر از عطایش بی‌حسابپای بی‌تکلیف ننهد در سرای دیده خواب
در بیابان، نیست رهزن را وجودی چون سرابشد زمان خوش‌وقت ازو، بی‌او مبادا یک زمان
زآنکه ذیل جودش، از دست طلب گیراتر استدیده احسانش، از چشم طمع بیناتر است
آستان بارگاهش، ز آسمان والاتر استرتبه مدح و ثنایش، از سخن بالاتر است
در مدیح او، زبان حال‌ها گویاتر استدست بردار از سخن بهر دعایش ای زبان!
تا کند مه، نور از خورشید تابان اقتباستا ز نور صبح، بندد اشهب گردون قطاس
تا جهان، از مخمل پرخواب شب پوشد لباستا بود، نه گنبد سبز فلک محکم اساس
تا بود نخل دعا، عرش اجابت را مماساین شهنشاه سلیمان‌حشمت جمشیدشان
یارب از حفظ خدا، پیوسته جوشن‌پوش بادخسروان را، حلقه فرمان او در گوش باد
رای و خاقان در رکابش غاشیه بر دوش بادخانه ملک از بساط عدل او، مفروش باد
شاهد هر مطلبش، پیوسته در آغوش بادهست واعظ را دعا این، از دل و جان هر زمان!