گنج

مرثیه شاه شهدا گوهر دریای امامت حضرت حسین بن علی «ع »

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)۶۰ بیت
ای ناله زجا برخیز، که شد باز محرمای گریه فرو ریز، که شد نوبت ماتم
ای مردمک، از اشک فرو ریختن آموزدر ماتم شاه شهدا، سرور عالم
تابان نه هلالست دراین ماه ز گردونبر سینه کشیده است الف قرص مه از غم
یا شعله افروخته‌ای، در دل چرخ استکز آه مصیبت‌زدگان، گشته قدش خم
یا آنکه ز شمشیر ستم، در دل گردونزخمی است که هر سال شود تازه از این غم
یا آنکه خراشی است برخسار، جهان رادر تعزیه اشرف ذریت آدم
یا ناخن آغشته بخونی است فلک رااز بس که خراشیده ز غم سینه عالم
نی نی غلطم پره قفل در شادی استیا بر رخ ایام، کلید در ماتم
بر چهره ایام، چه خونها که روان کرداین خنجر کج از جگر مردم عالم!
هرشب نه مه نو شود افزون، که فلک رابر سینه خراش است که ریزد بسر هم
آتش همه را از تف این شعله بجان استدل گر همه سنگ است، از این ماه، کتان است!
زآن دیده خود سنگ، پر از اشک شرر کردکاین آتش محنت به دل سنگ اثر کرد
درکان نه عقیق است، که از غصه یمن رابی آبی آن تشنه لبان، خون به جگر کرد
تا صورت این واقعه را دید، ندانمچون آب دگر با قدح آینه سر کرد؟!
چون چشم جهان دید پر از ناوک بیداد؟جسمی که ستم کرد بر او هر که نظر کرد
نگسست ز هم، قافله اشک یتیمانتا شاه شهیدان ز جهان عزم سفر کرد
هر شام نه خورشید نهان شد بته خاکدر ماتم آن خسرو دین خاک بسر کرد!
زین تعزیه، هر شام شفق نیست بر افلاکخورشید بدامان فلک چشم کند پاک!
ز آن روز که بر خاک فتد آن قد و قامتبر خویش فرو رفت ز غم صبح قیامت
آفاق بسر خاک سیه ریخت ز ظلمتدر خاک نهان گشت چو خورشید امامت
آن روز که کندند ز جا خیمه اوراچون کرد دگر خرگه افلاک اقامت؟!
بر نیزه، چو دید آن سر آغشته بخون راپنداشت جهان، سرزده خورشید قیامت
هرکس که تن بی نفسش دید و نفس زدباشد ز نفس، بر لبش انگشت ندامت
آن کس که لب تشنه او دید و، نشد آببر سینه زند از دل خود سنگ ملامت
از بار گران غم آن تشنه لبان بودکآندم نتوانست ز جا خاست قیامت
آن را که نشد دیده پر از خون ز عزایشباشد مژه دندان، نگه انگشت ندامت
آن کیست که چون لعل پر از خون جگر نیستدر ماتم آن گوهر دریای امامت؟!
روز، آتش آهی است که خیزد ز دل شامشب، خاک سیاهی است که بر سر کند ایام!
بحر از غم این واقعه، یک چشم پر آبستافلاک پر از آه، چو خرگاه حبابست
نگذاشته نم در دل کس گریه خونیناین موج فشرده است که گویند سرابست!
در سینه افلاک نه مهر است که، دایمزین آتش جانسوز دل چرخ کبابست!
تا گل گل خون شهدا ریخته برخاکچشم گل از این واقعه پر اشک گلابست
زین غصه که در خاک تپیدند شهیدانبر خاک تپیدن صفت موج سرابست
از حسرت آن تشنه لب بادیه غمهر موج، خراشی است که بر چهره آبست
با چهره پرخون، چو درآید بصف حشرز آن شور ندانم که کرا فکر حسابست؟!
خواهد که رساند به جزا قاتل او راز آن این همه با ابلق ایام شتابست
ای صبح جزا، سوخت دل خلق از این غمشاید تو براین داغ شوی پنبه مرهم!
شمشیر نبود آنکه براو خصم ز کین زدبود آتش سوزنده که بر خانه دین زد
هر گرد که برخاست از آن معرکه، خود رابر آینه خاطر جبریل امین زد
باران نبود، کز غم لب تشنگی اش، بحرخود را به فلک برد و ز حسرت به زمین زد
تا تشنه لب دید عقیق یمن، از غمصد چاک نمایان به دل از نقش نگین زد
خون ریخت بسر پنجه خورشید جهانتاباز بس که زغم بر سر خود چرخ برین زد
روز و شب از این واقعه خونابه فشان استچشم مه و خورشید چنین سرخ، از آن است!
آن روز قرار از فلک بی سر و پا رفتکآرام دل فاطمه از دار فنا رفت
در ماتم او گنبد افلاک سیه شددود جگر سوخته از بس بهوا رفت
در ماتم او، آب بقا جامه سیه کردآن روز که او تشنه لب از دار فنا رفت
. . .ز آن ظلم و ستمها که به شاه شهدا رفت
از ظالم سنگین دل بیرحم خسی چندبر سرور اخیار چه گویم که چها رفت؟!
پر خون چو خدنگش بدل خاک فگندندصد جا بدل همچو گلشن چاک فگندند!
پر ساخته این غصه ز بس کوه گران راتا همنفسی یافته، سر کرده فغان را
آه، این چه عزائی است، که هرشب فلک پیردر نیل کشد جامه زمین را و زمان را؟!
ز آن روز که این تعزیه شد رسم در ایامخجلت بود از زیور خورشید جهان را
بسته است ره خنده بر ایام، ندانمچون کرد صدف بهر گهر باز دهان را؟!
زآن روز که گردید روان خون شهیدانچون پای بره رفت دگر، آب روان را؟!
ز آن روز که گردید باین حرف، ندانمدر خویش چه سان داد دهن جای زبان را؟!
از جرأت قومی که بر او تیر کشیدندانگشت ز ناوک بدهن بود کمان را
ز آن روز که آن نخل قد از پای درآمدچون دید چمن بر سر پا سرو روان را؟!
پیش نفس صبح، ز مهر آینه گیرندتا غرقه بخون دیده شه کون و مکان را
در حوصله لفظ، نگنجد دگر این حرفواعظ ز سخن به که ببندیم زبان را
کز گریه دل و دیده خونبار فرو ماندطاقت ز شنیدن، سخن از کار فروماند