شمارهٔ ۱۷ - محراب دعا
آفتاب از شرم رویش رخ کند پنهان به ابرماه من از چهرهٔ خود گر براندازد نقاب
چون گذارد بر زمین پا سرو سیم اندام منهر که بیند گویدش یا لیتنی کنت تراب
ابروی دلدار من مانا که محراب دعاستهر دعا کانجا شود بی شبه گردد مستجاب
دیدمش خون می چکد از چهرهٔ همچون گلشاین سخن شد راست کز گل می شود حاصل گلاب
هر چه من با او کنم او نیز با من می کندمن به او عجز و نیاز و او به من خشم و عتاب
دیدمش در جامهٔ نیلی به سر مشکین کلاهگفتم این روزی ست کز مغرب برآید آفتاب
سرخی سرپنجه اش «ترکی» نه از رنگ حناستپنجه اش دارد ز خون عاشقان دایم خضاب