گنج

شمارهٔ ۱۶ - بخت خفته

۹ بیت
چها که می کشم از دست بخت خفتهٔ خویشکه هر چه می کنم از خواب بر نمی خیزد
به آتش افکنمش ور به آبش اندازمورش بباد دهم خاک بر سرم بیزد
چه طالعی ست که دیرینه دوستان مرابه دشمنی من از هر طرف برانگیزد
به هر رفیق، که از مهر می شوم نزدیکز من چو آهوی صیاد دیده بگریزد
اگر میانجی روزی شوم میان دو خصمیکی نهد دگری را و در من آویزد
اگر ز صنعت خود پیش کس کنم سخنیترش نشیند و با من به خشم بستیزد
کتاب شعر مرا کس به نیم جو نخردبه جای شعر، گر از خامه ام گهر ریزد
به حیرتم از این بخت واژگون که چرا؟مرا سرشک، به خون جگر بیآمیزد
مگر که حضرت روح القدس کند مددیکه بخت خفتهٔ ترکی ز خواب برخیزد