گنج

شمارهٔ ۴ - هفت بند نینوایی

۷۵ بیت
فلک تو رحم به اولاد بوتراب نکردیمگر به کرب و بلا ظلم بی حساب نکردی
هزار سعی نمودی تو در خرابی یثربچرا تو غمکده شام را خراب نکردی
مگر حسین علی را به کربلا تو نکشتیمگر یزید لعین را تو کامیاب نکردی
شهی که بود ضیا دو چشم ختم رسولانچرا ز کشتن آن شاه اجتناب نکردی
به قتل سبط نبی کاین چنین شتاب نمودیچرا به دادن آبش چنین شتاب نکردی
گلوی سبط نبی را مگر ز کین نبریدیمگر محاسنش از خون سر خضاب نکردی
سر حسین به خاکستر تنور نهادیحیا از آن رخ چون قرص آفتاب نکردی
به پیش روی پدر تارک پسر تو شکستیچرا ز کشتن او شرم از آن جناب نکردی
به قتلگاه تو سیلی زدی به روی سکینهچرا تو رحم بر آن طفل کشته باب نکردی
مگر تو سلسله بر پای عابدین ننهادیز تشنگی جگرش را مگر کباب نکردی
ز ظلم های تو ترسم که روز محشر کبریمیان خلق خجالت کشی تو در بر زهرا
فلک به آل نبی ظلم بی حساب نمودیمدینه را به تمنای ری خراب نمودی
ز تیشهٔ ستم از پا چه نخل های فکندیچه ظلم ها که به اولاد بوتراب نمودی
کمر بخ قتل حسین بستی و حیا ننمودیبرای کشتن او از چه رو شتاب نمودی
ز کینه سبط نبی را به کربلا به لب آببرای قطرهٔ آبی دلش کباب نمودی
عزیز فاطمه را از قفا سرش ببریدیز کین محاسنش از خون سر خضاب نمودی
به روی خاک فکندی تن مطهر او رابه جسم انور او سایه ز آفتاب نمودی
ز روی قهر تو سیلی زدی به روی سکینهزخش کبود و دلش پر ز اضطراب نمودی
فلک ز ظلم تو شد سرنگون لوای امامتبه روز بازپسین بایدت کشید غرامت
فلک به آل پیمبر مکر تو جنگ نکردیمگر به آن شه لب تشنه، عرصه تنگ نکردی
مگر به کرب و بلا ابن سعد را تو ز کوفهسر سپه ننمودی و پیش هنگ نکردی
سر امام زمان را تو با شتاب بریدیبه قدر خوردن آبی چرا درنگ نکردی
مگر ز خون جوانان شاه یثرب و بطحازمین کرب و بلا را تو لاله رنگ نکردی
گلوی اصغر شیرخوارهٔ شه رامگر ز کین، هدف ناوک خدنگ نکردی
جبین زادهٔ زهرا که داشت داغ عبادتبه قتلگه مگر آزرده اش ز سنگ نکردی
به بوسه گاه نبی چوب خیزران زدی از کینمگر تو با سر از تن بریده جنگ نکردی
چنین ستم که تو کردی به اهل بیت رسالتگمانم آنکه به کفار و روم و زنگ نکردی
فلک به آل علی ظلم بی حساب نمودیمدینه را به تمنای ری خراب نمودی
فلک به آل پیمبر ببین چها کردیچه ظلم ها که به اولاد مرتضی کردی
شهی که نور دو چشم علی و فاطمه بودروانه اش ز مدینه، به کربلا کردی
در اول آب به روی حریم او بستیز روی فاطمه نی شرم و نی حیا کردی
به روی خاک نهادی جبین سبط رسولجدا سرش ز قفا از ره جفا کردی
به خون و خاک کشیدی تن مطهر اوسرش بریدی، و بر نوک نیزه ها کردی
به فرق اکبر مه طلعتش زدی شمشیردو دست از تن عباس او جدا کردی
به زلف حضرت قاسم ز خون حنا بستیبه دشت کرب و بلا شادیش عزا کردی
نخورده شیر علی اصغر صغیرش راگلوی او هدف ناوک بلا کردی
چو شام تیره نمودی تو روز لیلا رابه ماتم علی اکبر قدش دو تا کردی
به خیمه گاه حسینی ز کین زدی آتشبه دشت کرب و بلامحشری به پا کردی
به طشت زر سر سبط رسول جا دادیز خیزران به لبش چوب آشنا کردی
تمام اهل حرم را به ریسمان بستیبسوی شام روانشان ز کربلا کردی
فلک ز جور و جفای تو داد و صد بیدادز ظلم های تو شهر مدینه، رفت به باد
چو قاسمان بلا قسمت بلا کردندتمام، قسمت مظلوم کربلا کردند
چه عهد ها که به بستند کوفیان با ویعجب به عهد خود آن ناکسان وفا کردند
شه حجاز بسوی عراق با صد شورقدم نهاد و بر او کوفیان، جفا کردند
نخست آب روان را به روی او بستندبه درد تشنگی اش سخت مبتلا کردند
مخالفان ز ره راست چشم پوشیدندچو نی دل حرم او پر از نوا کردند
ز راه کینه نمودند تیر بارانشنه رحم بر وی و، نه شرم از خدا کردند
سری که شست ز گیسوش جبریل غبارز تن بریده و، بر نوک نیزه ها کردند
تنی که پرورشش در کنار زهرا بودبه خون کشیده و، پامال اسب ها کردند
امیر صف شکن عباس نامدارش راکنار دجله دو دست از تنش جدا کردند
جوان تازه خطش را ز پا درآوردندز درد فرقت او قامتش دو تا کردند
گل ریاض حسن قاسم دلیرش رادر آن زمین بلا شادیش عزا کردند
خیام محترمش را ز کین زدند آتشبه دشت کرببلا محشری بپا کردند
عذار دختر او را ز سیلی آزردندز روی فاطمه نه شرم و نه حیا کردند
مصیبتی که به فرزند مصطفی رو دادز جن و انس کسی در جهان ندارد یاد
شنیده اید که شاهی، ز صدر زین افتادندیده اید که پا قاتلش به سینه نهاد
شنیده اید که شمر، از قفا برید سرشندیده اید که از تشنگی، چسان جان داد
شنیده اید سری شد به نوک نیزه بلندندیده اید به چرخ از دل که شد فریاد
شنیده اید که از خون وضو گرفت حسینندیده اید چسان، جبهه را به خاک نهاد
شنیده اید که شد کشته نازنین پسرشندیده اید چسان قامتش ز پا افتاد
شنیده اید که عباساوفتاد از پاندیده اید که ساقی تشنه لب جان داد
شنیده اید که قاسم ز خون حنا بستهندیده اید که شد کشته، با دلی ناشاد
شنیده اید که زینب ز کوفه رفت به شامندیده اید چسان، خطبه کرد ایراد
چنین ستم که به اولاد بوتراب رسیدز جن و انس کسی در جهان ندارد یاد
کنند سنگدلان ادعای دین داریبه کفر روی نهادند با ستمکاری
به نیزه چون سر سلطان انس و جان کردندبه پای نیزه به سر خاک قدسیان کردند
صدای هلهله چون از سپاه گشت بلندمیان خیمه، زنان حرم فغان کردند
دریغ و درد که از کینه، کوفیانتن امام زمان را به خون طپان کردند
شدند رو به سراپرده ها چو لشگر شامسیه لباس اسیری ببر زنان کردند
زدند چون به سراپرده آتش از ره کینبه دشت کرب و بلا محشری عیان کردند
ز گوش دخترکان گوشواره ها بردندرسن به گردن بیمار ناتوان کردند
ز تازیانه و سیلی گروه بد آیینسیاه پشت زنان، روی کودکان کردند
شکسته دل، چو اسیران زنگبار و فرهنگبه شام شوم، ز کرب و بلا روان کردند
بر این مصیبت عظمی خروش و آه و فغانهمین نه اهل زمین، اهل آسمان کردند
فلک خراب شوی ظلم تا کی و تا چندبه اهل بیت نبی ظلم بیش از این مپسند