شمارهٔ ۳ - هفت بند نینوایی
ای تشنه لب که کشتهٔ راه خدا توییلب تشنه سر بریده از قفا تویی
هم بر حسن برادر و هم سبط مصطفیهم یادگار فاطمه و مرتضی تویی
لب تشنه جان سپردی و آبت کسی ندادسیراب ز آب خنجر شمر دغا تویی
کشتندت از قفا و شفیع ات کسی نشدبا وصف آنکه شافع روز جزا تویی
آن گوشوار عرش که پنهان به خاک شداز ظلم کوفیان، به صف کربلا تویی
آن پاره پاره تن زدم تیغ شامیانوز کینه شد سرش به سر نیزه ها تویی
در کربلا ز صدمهٔ توفان روزگارنوح شکسته کشتی بحر بلا تویی
کشتی شکسته ای که به گرداب خون فتاداو را میان لجهٔ خون، ناخدا تویی
از جور کوفیان جفا جوتر از یهودعیسای تن کشیده به دار فنا تویی
از کینه یزید دغا مستبد شامیحیای سربریده به طشت طلا تویی
ایوب وار، از ستم قوم بدشعاربا صد هزار رنج و بلا مبتلا تویی
آن صید تشنه لب که لب دجله و فراتمی زد میان دجلهٔ خون، دست و پا تویی
آن سروری که پیکر پاکش به روی خاکگردید پایمال سم اسب ها تویی
جان های شیعیان همه بادا فدای توقربان صبر و طاقت بی منتهای تو
ای پاره پاره پیکر و نوک نی، سرت!من گریه بر سر تو کنم یا به پیکرت
خستند کوفیان ز چه جسم تو را به تیغبا آن که گفت لحمک لحمی پیمبرت
شمر از قفا برید ز خنجر سرت ولیدردا نریخت قطرهٔ آبی به حنجرت
لب تشنه جان برون ز تنت شد تشنگیبا آن که بود آب جهان، مهر مادرت
پهلویت از سنان سنان چاک شد مگرخالی نبود بهر زدن جای دیگرت
خشکیده بود لعل تو از تاب تشنگیای من فدای لعل و دو چشم ز خون ترت
شمر ار نداد آب تو را از شط فراتسیراب کرد باب تو از آب کوثرت
شیر خدا نبود دریغا به کربلاتا بنگرد چو ماهی در خون شناورت
اکبر شهید و پیکر عباس چاک چاکگریم به ماتم پسرت، یا برادرت
بی دست شد برادرت در مقابلتفرقش دریده شد پسرت، در برابرت
خونش ز راه دیدهٔ خیرالنساء چکیدتیری که خورد بر گلوی خشک اصغرت
گر گویم از تنت، که ز کین گشت پایمالور گویم از سرت، که جدا شد ز پیکرت
سوزم به حال دختر زار تو همچو شمعیا بر اسیر گشتن غمدیده خواهرت
آب بقاست دجله و انهار مشهدتخاک شفاست تربت قبر مطهرت
جان ها فدای جسم به خون غرقهٔ تو بادیک دل به ماتم تو به گیتی مباد شاد
ای تشنه لب فدای تو و جسم زار توقربان دیدگان ز غم اشکبار تو
بطحا خراب گشت و شد آباد ملک شامافتاد تا به کوفه ز یثرب گذار تو
لعنت به کوفیان که نکردند بر تو رحمگشتند متفق ز پی کارزار تو
بگذاشتند داغ جوانان تو را به دلقربان داغ های دل داغدار تو
آغشته شد به خون سر و زلف چو عنبرشاکبر جوان سرو قد گل عذار تو
دردا شکار پنجهٔ گرگان کوفه شدعباس آن برادر ضیغم شکار تو
از تیر ظلم حرمله، دردا که شد شهیدششماهه طفل بی گنه شیرخوارتو
یک گل بجا نماند ز گلزار هاشمیشد عاقبت بدل به خزان نوبهار تو
بیش از هزار و پانصد پنجاه زخم بودبر پیکر بریده سر زخم دار تو
زخم تو بی شمار و، غمت بی شمارترگریم به زخم یا به غم بی شمار تو
آورد از تنور برون چون سرت عدوخاکستر از چه پاک نکرد از عذار تو
تاج تقرب از سر روح الامین فتادروزی که شد به نیزه سر تاجدار تو
آبی که در حیات تو بستند بر رختبستند بعد کشته شدن، بر مزار تو
لب تشنه چون شهید شدی بر لب فراتاز این سبب فرات، بود شرمسار تو
کاش آن زمان که از سر زین سرنگون شدیسیماب وار، جسم زمین بی سکون شدی
ای پاره پاره تن! که به تن، سر نداشتیسر از جفای شمر، به پیکر نداشتی
دل برگرفتی از زن و فرزند و اقرباالا ز وصل دوست، که دل بر نداشتی
تو یک تن و، سپاه عدو صدهزار تنبالله غریب بودی و یاور نداشتی
قاتل ز تن برید به خنجر سر از قفاخاکم بسر که طاقت خنجر نداشتی
شمر از چه زد به حنجر تو خنجر از جفابر تن مگر جراحت دیگر نداشتی
یآرای سر بریدن تو دیگری نداشتگر قاتلی چو شمر ستمگر نداشتی
با دخترت سکینه نکردی تکلمیحق با تو بود ز آنکه به تن، سر نداشتی
گیرم کسی نکرد کفن بعد کشتنتآن کهنه پیرهن، ز چه در بر نداشتی
از تیغ ظلم بجدل و از جور ساربانخاتم به دست و، دست به پیکر نداشتی
سوزد دلم که دردم جاندادنت به سردختر، پسر، برادر، و خواهر نداشتی
هر چند بر تو خواهر و دختر گریستنداما هزار حیف که مادر نداشتی
سوزد دلم چو در نظر آرم که کودکانآب از تو خواستند و میسر نداشتی
اطفال کوچک تو به صحرا شدی ز کفگر خواهری چو زینب اطهر نداشتی
بر مسلم این ستم نکند هیچ کافریگیرم غرابتی به پیمبر نداشتی
چشم جهانیان همه پرخون برای توستهر جا که می روم همه ماتم سرای توست
ای تشنه لب سرت ز چه دور از بدن شدهغسلت ز خون و، گرد و غبارت کفن شده
جسم تو پاره پاره به روی زمین ولیبر نی سرت نظارهٔ هر مرد و زن شده
تو حشمت الهی و ز بیداد اهرمنعریان تن مطهرت از پیرهن شده
دستت چرا؟ بریده و انگشت تو کجاست؟انگشترت نصیب کدام اهرمن شده؟
تیر سیاه شام نصیب تن تو شداندوه تو نصیب دل زار من شده
از خون نو خطان تو صحرای کربلاروشن چراغ لاله به صحن چمن شده
وز جسم چاک چاک جوانان هاشمیصحرا پر از عقیق چو دشت یمن شده
از کودکان زار تو این دشت هولناکپر بچهٔ غزال چو دشت ختن شده
از کینه اهل تو هر یک جدا جداخوار و اسیر و بسته به بند و رسن شده
ترکی به ماتمت ز بصر بسکه در فشانداوراق دفترش همه بحر عدن شده
بردار سر ز خاک و به ما بی کسان نگرما را اسیر، در کف این ناکسان نگر
ای خاک کربلا تو نه مشکی نه عنبریخوشبوتری ز مشک و، ز عنبر تو برتری
از خون ناف آهوی چین است مشک لیکتو خاکی و عجین شده با خون اکبری
عنبر ز بحر خیزد تو در کنار بحرای سرزمین پاک تو ز عنبر نکوتری
مشکین خطان به روی تو در خون طپیده اندز آن روست مشکبوی و لطیفی و احمری
مسجود مردمان شده ای زان سبب که توبا خون سبط ختم رسولان مخمری
یک ذره از تو داروی صد گونه علت استزیرا که خاک مقتل سبط پیمبری
باشد شرافت تو ز فرزند مصطفیکز خاک های روی زمین جمله بهتری
شک نیست آن که خاک بود از مطهراتآری توهم مطهری و هم مطهری
ای خاک پاک چشم مرا توتیا توییداروی دردهایی و دارالشفا تویی
ای ارض کربلا تو مگر عرش اکبریگر عرش نیستی ولی از عرش برتری
زیبد تو را اگر که نمایی به کعبه فخرزیرا که جای مدفن سبط پیمبری
بر تربت تو سجده کنند اهل معرفتمسجود مردمانی و محبوب داوری
مشکی نه، عنبری نه، ولی ای زمین پاک!خوشبوتری ز مشک و، نکوتر ز عنبری
خوابیده اند در تو تن کشته گان عشقزان روی از تمام اراضی نکوتری
از بس که خون لاله رخان در تو ریختهدارم یقین که معدن یاقوت احمری
هرگوشه ات فتاده ز زین، سرو قامتیهر نقطه ات طپیده به خون، ماه منظری
در وادیت به نی، شده سرهای بی تنیدر خاک و خون طپان شده تن های بی سری
ای خاک پاک مدفن خون خدا توییآیینه دار مشعل راه هدی تویی