شمارهٔ ۲ - دوازده بند ولایی و عاشورایی
تا کی فلک؟ به آل پیمبر جفا کنیظلم و ستم به عترت خیرالوری کنی
گه بشکنی ز کین، در دندان مصطفیپر خون چرا دهان رسول خدا کنی
گاهی لگد به پهلوی زهرا زدی ز کینگه ریسمان به گردن شیر خدا کنی
ریزی به کوزه سودهٔ الماس ریزه هاوان کوزه قسمت حسن مجتبی کنی
گه دشمنی کنی به جگر گوشهٔ رسولوز یثربش روانه به کرب و بلا کنی
خوانی به کوفه، سبط رسول خدای راوز روضهٔ رسول خدایش جدا کنی
مهمانیش کنی به لب آب و تشنه لببا تیغ کین، جدا سر او از قفا کنی
مشگین خطان آل علی را کشی ز کینپامال جسمشان، ز سم اسب ها کنی
شمشیر از غلاف کشی وز ره عنادصد پاره جسم اکبر گلگون قبا کنی
عباس را دو دست جداسازی از بدنصد چاک پیکرش ز سر نیزه ها کنی
گه بهر گوشواره دریدی تو گوش هاگه غل به گردن ولی کبریا کنی
شرمت نیامد ای فلک! از کرده های خویشکاین گونه ظلم های گران برملا کنی؟
ای چرخ از جفا و ستم کاری تو داد!نبود دلی ز دست تو اندر زمانه شاد
ای روزگار! از تو کنم شکوه تا به کی؟تا چند نالم از ستم و ظلم تو چو نی
اخیار را به جام کنی زهر ناگواراشرار را کنی به قدح خوشگوار می
هر جا که مدبری ست ز غم، سازیش رهاهر جا که مقبلی ست به کین، افتیش ز پی
بر باد رفت از ستم و ظلم و جور توتاج قباد و افسردار او تخت کی
از بسکه سینه ام ز تو پر انده و غم استدر تنگنای او نبود جای هیچ شی
با سبط مصطفی ز ره کین درآمدیدست ستم، دراز نمودی به قتل وی
کشتی شه مدینه و سالار مکه رادر کوفه تشنه لب، به تمنای ملک ری
رفت از جفای تو سر فرزند بوترابگه در تنور مطبخ و، گاهی به نوک نی
در باغ خلد فاطمه در ماتم پسرتا روز حشر، گرید و گوید که یا بنی
ایام نوبهار جوانان هاشمیشد از سموم ظلم تو آخر بدل به دی
ظلمی که کرده ای تو به اولاد مصطفیطومار شرح او نشود تا به حشر طی
گریم بر آن غریب که بر تن، سرش نبودعریان به خاک رفت و، کفن در برش نبود
شاهی که بود آب جهان، مهر مادرشگردید چاک چاک، لب آب پیکرش
آن تشنه لب که تشنهٔ یک قطره آب بودآبش نداد شمر و، برید از قفا سرش
بیش از هزار و نه صد و پنجاه زخم بوداز ضرب تیغ و نیزه به جسم مطهرش
غلطان به خاک گشت امامی که جبریلمی رفت خاک درگه او را ز شهپرش
از ظلم و جور و کینه و بیداد کوفیانشد کشته، هر که بود ز جان یار و یاورش
آه از دمی که بر بدن چاک چاک اوافتاد دیدگان ستم دیده خواهرش
شد پایمال سم ستوران تنی که بودپیوسته جا به دامن زهرای اطهرش
گردید پاره پاره ز ضرب سنان و تیرجسم جوان سرو قد ناز پرورش
دست از تنش جدا شد و در خاک و خون فتادعباس آنکه بود علمدار لشگرش
شد در زمین کرب و بلا شادیش عزاقاسم که بود نور دو چشم برادرش
کشتند کوفیان ستم پیشه از جفاعباس و عون و جعفر و عثمان و اکبرش
دردا که از کمان ستم پیشه ای رسیدپیکان به جای شیر به حلقوم اصغرش
خون جای اشک، اهل ولا ریزد از دو عیناندر عزای خامس آل عبا حسین
آن دم که شاه تشنه لب از صدر زین فتادسیماب وار، لرزه به عرش برین افتاد
آن دم که سر ز پیکر او شد به نی بلنداز اوج چرخ، عیسی گردون نشین فتاد
آن دم که شد بریده گلوی وی از قفاخنجر ز شرم، از کف شمر لعین فتاد
آن دم که شد برهنه ز عمامه تارکشتاج تقرب از سر روح الامین فتاد
آن دم که گشت پیکرش از تیغ چاک چاکتیغ دو پیکر از کف حبل المتین فتاد
آن دم که شد برون ز تنش جان ز تشنگیاز چشم خلق، اشک چو در ثمین فتاد
آن دم که بهر خاتمی انگشت وی بریداهریمنی، ز دست سلیمان نگین فتاد
آن دم که سوخت خیمهٔ او ز آتش ستمآتش به قلب سوختهٔ عابدین فتاد
آن دم که زینبش به اسیری، به شام رفتاز پا به خلد فاطمه اندوهگین فتاد
آن دم که این مصیبت جانسوز می نوشتخامه ز دست ترکی زار و حزین فتاد
ظلمی که بر حسین علی شد به کربلاکس در جهان، ندیده چنین ظلم برملا
چون اوفتاد شاه شهیدان، زصدر زینگفتی فتاد پیکر خورشید بر زمین
ناگه زشست سنگدل ظالمی رسیدتیری زره شکاف سه پهلوش بر جبین
آهی کشید از دل پر درد و، پس نمودخون از رخ مبارک خود پاک زآستین
بر سینه اش رسید پس آنگاه از قضاتیری دگر زشست لعینی زراه کین
گفت ای خدای بر دل پر حسرتم نگر!وی کردگار! غربت و مظلومیم ببین!
تنها و بی کسم من و، این قوم صد هزارگردیده ام زکینهٔ اشرار، بی معین
یکجا فتاده اکبر مه طلعتم زپادر داغدشت ماریه با زلف عنبرین
عباسم اوفتاده ز پا سرو قامتشیک دست او جدا زیسار و یک از یمین
بر خاک خفته قاسم سیمین بر از جفادر خون طپیده اصغر من چون در ثمین
بر پیکرم رسیده ببین زخم بی حساببر سینه ام نشسته نگر شمر را زکین
اهریمنان چو حلقه به دورم کشیده صفمن در میان فتاده به خون غرقه چون نگین
ای یار دلنواز ببین حال مضطرمتنها تویی معین من و یار و یاورم
شمر لعین برید چو از تن، سر حسیندر خاک و خون کشید زکین، پیکر حسین
لب تشنه ریخت خون زگلویش به روی خاکشرمی نکرد از پدر و مادر حسین
خون جای اشک ریخت زمژگان مصطفیخنجر زکین کشید چو بر حنجر حسین
شد آفتاب منخسف آن دم که بر سنانگردید جلوه گر سر مهر افسر حسین
آه از دمی که بر بدن پاره پاره اشافتاد دیدگان تر خواهر حسین
دستی بریده باد که از پیکرش بریدانگشت کوچک از پی انگشتر حسین
آه از دمی که ظالمی آن کهنه پیرهنبیرون کشید از بدن اطهر حسین
در خون فتاد با لب عطشان کنار آبعباس آن برادر نام آور حسین
از تیغ و تیر و نیزه در آن دشت هولناکشد پاره پاره جسم علی اکبرحسین
صد ها دریغ و درد که از تیر حرملهگردید چاک حلق علی اصغر حسین
در قتلگه زضربت سیلی خصم گشتنیلی عذار دختر نیک اختر حسین
در کربلا ز دشت نجف یا علی بیابنگر به خاک، چاک تن بی سر حسین
بنگر چگونه از ستم و جور کوفیانگردیده خاک کرب و بلا بستر حسین
هر دم بریز اشک و بیفشان به سر تو خاکدر ماتم شهی که تنش گشت چاک چاک
ای تن به خاک ماند و سر رفته بر سنانمن بهر این به سینه زنم یا برای آن
تن در نشیب خاک و سرت بر فراز نیمن بر تن تو گریه کنم یا به سر فغان
مهر رخت زمشرق نی، کرد چون طلوعخورشید منکسف شد و، تاریک شد جهان
ای آفتاب برج امامت! که بر تنتزخم سنان وتیر، فزون، بود ز اختران
لب تشنه جان سپردی و آبت کسی ندادبا آن که بود بر لب دریا تو را مکان
نآمد به سر کشی تو کس، غیر تیغ و تیرپهلو نشین نگشت کس ات جز سر سنان
پیشانیت شکسته شد از سنگ بوالحنوقشد چاک پهلویت ز سر نیزهٔ سنان
شمرت لگد به سینه زد از قهر، ای دریغ!سر از تنت برید لب تشنه، ای امان!
هم سر بریده شد ز تنت هم ز بند دستاز جور شمر شکوه کنم یا زساربان
زان دم که گشت خون تو جاری به روی خاکجاری ست خون هنوز زچشم جهانیان
کس میزبان نگشت به جز خولی، ای دریغ!یک شب سرت به خانه او بود میهمان
بنهاد بی حیا سر پاک تو در تنورمهمان کسی نداده به خاکسترش مکان
ظلمی که بر تو شد به کسی در جهان نشدغیر از سر تو هیچ سری بر سنان نشد
از دوری فراق تو گریان ای پدر!خون جای اشک، از مژه افشانم ای پدر!
می سوزم از فراق تو پا تا به سر چو شمعافکنده ای در آتش حرمانم ای پدر!
لطف تو پیش از این به یتیمان زیاد بودمن هم کنون، یکی ز یتیمانم ای پدر!
آغوش گرم و دامن تو بود جای منبنگر کنون اسیر لعنیانم ای پدر!
تا روی انور تو نهان شد زچشم منخاموش گشت شمع شبستانم ای پدر!
تا سرو قامت تو به گلشن زپا فتادقمری صفت همیشه در افغانم ای پدر!
زآن دم که خون حنجر تو بر زمین چکیدخون می چکد هنوز زچشمانم ای پدر!
نبود توان و طاقت رفتن اگر مرابر پا خلیده خار مغیلانم ای پدر!
چون مرغ پر شکسته زهجران روی توباشد مدام سر به گریبانم ای پدر!
می گفت و می گریست که شمر از ره جفاکردش به تازیانه ز نعش پدر جدا
بردند پس ز کرب و بلا سوی شامشاندر شام شد خرابه مکان و مقامشان
کردند بر کنیزیشان خواهش ای دریغآنان که جبرئیل امین بد غلامشان
آنانکه پاس حرمتش داشت جبرئیلاز مرد و زن نکرد کسی احترامشان
آنانکه بود عزتشان نزد کردگارگردون فکند قرعهٔ ذلت به نامشان
آنانکه آفتاب فلک سایشان ندیدبردند پا برهنه به بزم عوامشان
در مجلس یزید، شنیدند ناسزاآنانکه کردگار رساندی سلامشان
کس آب و نان نداد بر آن داغدیدگانخون دل آب و لخت جگر شد طعامشان
ناحق شدند در کف مروانیان اسیرآنان که می نبود به جز حق، کلامشان
ای روزگار! از تو و بی رحمی تو دادهرگز دلی نگشت ز بی مهر تو شاد
مطبخ کجا؟ و راس امام مبین کجا؟خولی کجا؟ و سبط رسول امین کجا؟
تا کی فلک به آل پیمبر جفا کنیخنجر کجا؟ و حنجر سلطان دین کجا؟
ای چرخ نیلگون، نشدی از چه سرنگونخورشید دین کجا؟ و تراب زمین کجا؟
شد پاره پاره پیکر فرزند بوترابخنجر کجا؟ و آن بدن نازنین کجا؟
ای روزگار! از تو و بی مهری تو دادزینب کجا؟ و بزم یزید لعین کجا؟
شرمت نیآمد ای فلک! از روی مصطفیچارم ولی کجا؟ و غل آهنین کجا؟
در شهر شام آل علی بی کس و غریبغربت کجا؟، سکینهٔ محنت قرین کجا؟
ای روزگار! از تو وفایی کسی ندیددر گلشن تو جز گل حسرت کسی نچید
از چیست؟ ای سر! این همه سیار بینمتدر دست اهل ظلم، گرفتار بینمت
گاهی به نوک نیزه و گاهی میان طشتگاهی میان کوچه و بازار بینمت
گاهی نهان به توبرهٔ اسب مشرکانگاهی عیان به مجلس اغیار بینمت
گاهی چو میوه های بهشت ای بریده سر!آویخته ز شاخهٔ اشجار بینمت
گاهی به دیر راهب و گه کنج مطبخیگه زیب بخش مجلس کفار بینمت
گه بر سر سنان سنان، جا گرفته ایگه همسفر به شمر ستمکار بینمت
گه پیش پیش محمل زینب به راه شامای سر، روان چو قافله سالار بینمت
مشغول گه به خواندن قرآن به نوک نیدر پیش چشم زینب افگار بینمت
آویز گشته گاه به دروازهٔ دمشقچون آفتاب، بر سر دیوار بینمت
گاهی میان طشت زر و مجلس یزیدچوب جفا به لعل گهربار بینمت
گه در کنار دختر زارت رقیه جایدر شام، در خرابه، شب تار بینمت
ای سر! به خاطر «ترکی» چو بگذریپر خون و با جراحت بسیار بینمت
ای سر تو زیب دوش رسول خداستیجرمت چه بوده است که از تن جداستی؟
طی شد مه محرم و آمد مه صفرزایل غمی ز دل نشد آمد غم دگر
ماه محرم آن حسین است و گشت طیماه صفر ز مرگ حسن می دهد خبر
ماه حسین اگر چه مهی بود جان گذارماه حسن ز ماه حسین جان گدازتر
قتل حسین اگر چه بسی دل خراش بودمرگ حسن فزون به دلم می کند اثر
شمر از جفا برید حسین را سر از قفالب تشنه ریخت خون وی آن شوم بد گهر
از قحط آب، گشت حسین آب همچو شمعوز آب کوزه ریخت حسن را به جان شرر
صد پاره شد ز حلق شریفش به طشت ریختفرزند بر گزیدهٔ صدیقه را جگر
چون پاره پاره شد جگر سبط مصطفیای دل! به سینه خون شو و بیرون شو از بصر
گر ریخت پاره جگر مجتبی به طشتاما نشد به شام، سرش زیب طشت
زهرای مادر حسنین اندر این دو ماهدر باغ خلد جامهٔ نیلی، کند به بر
گاهی به کربلا رود و گاه در بقیعگاهی زند به سینه و، گاهی زند به سر
گاهی حسن حسن کند و گه حسین حسینگرید گهی بر آن پسر و، گه بر این پسر
گاهی رود به طوس و کند گریه بر رضاخون جگر، به چهره فشاند ز چشم تر
آنگه ز حال فاطمه آگه شود کسیکو با عزیز مرده شبی را کند سحر
«ترکی» غم حسین و حسن در وجود توبا شیر اندرون شده با جان شود بدر
ماه صفر، چو ماه محرم، مه عزاستهرجا که رو کنیم بساط عزا بپاست