گنج

شمارهٔ ۱ - شانزده بند عاشورایی

۱۷۹ بیت
سر زد ز چرخ، باز هلال محرماپر شد جهان، ز ولوله و شور ماتما
هر گوشه، گشت باز لوای عزا بپاشد سینه ها پر انده و، دل ها پر از غما
شد شورشی چو روز قیامت، بپا به دهرشور نشور گشت هویدا به عالما
فریاد یا حسین خلایق ز خاص و عامافکند شور و غلغله، در عرش عظلما
غم در وجود خلق جهان، گشت مضمراانده به قلب عالمیان، گشت مد غما
یک دیده زین عزا نتوان دید بی بکازین قصه نیست هیچ دلی شاد و خرما
یا رب عزای کیست؟در این مه که روز و شبپشت فلک، ز بار مصیبت بود خما
یا رب عزای کیست؟ در این مه که انبیاز آدم گرفته اند عزا تا به خاتما
ختم رسل برای که باشد سیاه پوشوز چیست در اشک فشاند دمادما؟
باشد در آسمان چهارم،در این عزاشال عزا به گردن عیسی ابن مریما
این مه اگر نه ماه عزای حسینی استاز چیست؟خلق، جمله ملولند و در هما
جا دارد ار که شیعه فشاند ز دیده خونبرآنکه خاک شد کفن و، غسلش از دما
بر زخم های پیکر فرزند بوتراباز اشک چشم ماتمیان است مرهما
طوفان نوح و، قصه طوفان کربلاهمچون حدیث بحر محیط است و شبنما
این مه، مه عزای حسین آیت هدای ستمجلس نشین پیمبر و صاحب عزا خداست
باز این عزای کیست؟ که صاحب عزا خداستشور فغان و ولوله در عرش کبریاست
باز این عزای کیست؟ که از شرق تا به غربدر هر کجا که می نگرم ماتمی بپاست
باز این عزای کیست؟کزین تیره خاکدانجوش و خروش بر شده تا به هفتمین سماست
خورشید سر برهنه چرا؟ می کند طلوعدر حیرتم که چرخ چرا؟ نیلگون قباست
گر نیست این قیامت موعود پس ز چیست؟این انقلاب و شور که در کل ماسوای است
کروبیان عالم بالا ز غم ملولیارب عزای کیست؟ که اینگونه غم فزاست
بر هر کسی که می نگرم ز آشنا و غیربیگانه با سرور و، به اندوه آشناست
ارواح انبیا همه محزون و درهمندگویا عزای سبط نبی ختم انبیاست
مصباح دین، امام مبین، نور مشرقینمظلوم کربلا شه لب تشنگان، حسین
چون خیمه زد به کوفه، ز یثرب شه حجازشد بسته راه صلح و، در جنگ گشت باز
خواندند کوفیان ز حجازش سوی عراقتا سر نهند بر قدمش از سر نیاز
بستند آب بر رخ فرزند فاطمهگشتند آن گروه عجب میهمان نواز
کوته نظر گروه خداناشناس بینکردند دست ظلم به آل نبی دراز
بستند از جفا کمر قتل شاه دینوز کشتن امام نکردند احتراز
بهر اسیر کردن اهل و عیال اوآماده ساختند شتر های بی جهاز
کرب و بلا چو منزل شاه شهید شددنیای بی ثبات به کام یزید شد
سبط رسول شاه شهیدان کربلابنهاد چون قدم به بیابان کربلا
با آنکه بود آب جهان، مهر مادرشلب تشنه جان سپرد به میدان کربلا
ناخورده آب قطره ای از دجلهٔ فراتخونش چو آب ریخت به بستان کربلا
شاهی که بود جای گهش دامن نبیعریان تن او فتاد به دامان کربلا
پس دیو سیرتی ز پی خاتمی بریدانگشت نازنین سلیمان کربلا
قاتل برید با لب تشنه، سرش ز تنخوش داشت پاس حرمت مهمان کربلا
از تیغ ظلم و خنجر اهل ستم فتادهفتاد و دو نهال ز بستان کربلا
از کشته های غرق به خون ز آل بو ترابگردید لاله زار، گلستان کربلا
طفل صغیر مهد ولایت، ز جان مکیدپیکان به جای شیر، ز پستان کربلا
از تند باد حادثهٔ روزگار دونخاموش گشت شمع شبستان کربلا
رفتند دل شکسته، و گریان شتر سواراز کوفه تا به شام، اسیران کربلا
از ضرب تازیانه خصم لعین شدندخاموش بلبلان خوش الحان کربلا
دود از زمین، به دامن عرش برین رسیداز آه آتشین یتیمان کربلا
در کربلا دمی ز نجف یا علی بیابنگر به خون طپیده ذبیحان کربلا
سیل سرشک دیدهٔ عالم فرو چکیدپشت فلک، ز ماتم آل عبا خمید
چون شاه دین، به عزم شهادت سوار شدگفتی که خور، ز مشرق زین آشکار شد
بر پشت زین، چو آن مه گردون نشین نشستعالم به چشم زینب دا خسته، تار شد
گفتا که ای! برادر با جان برابرمما را غم زمانه، یکی بد هزار شد
از رفتن تو جانب میدان کارزارما را ز دل شکیب و، ز کف اختیار شد
فکری برای قطرهٔ آبی کن ای حسین!کاصغر ز سوز تشنه لبی بی قرار شد
از زینب این شنید چو شه طفل خویش رادر بر گرفت و، رو بسوی کارزار شد
گفتا که ای گروه ستمکار و ددمنشبی زار از شما نبی و کردگار شد
کشتید اقربا و جوانانم از جفااز خون شان زمین بلا لاله زار شد
اکبر جوان سرو قدم شد ز کین، شهیدهان! نوبت شهادت این شیرخوار شد
چون می شود اگر که دهید آبش از وفاکز تاب تشنگی، جگرش داغدار شد
ناگه به جای آب، بر آن طفل شیرخوارتیری رها ز شست یکی نابکار شد
آن تیر، چون به حنجر آن بی گنه رسیدقنداقه اش ز خون گلویش نگار شد
آن طفل کرد بر رخ بابش تبسمیبرهم نهاد دیده و، گلگون عذار شد
روحش روان ز قالب تن شد سوی بهشتبا صد شتاب، جانب جد کبار شد
جز خون، گلوی تشنهٔ آن طفل تر نشدچرخ از چه زین معامله زیر و زبر شد
در قتلگاه چون اسرا را گذر فتادبر نعش بی سر شهداشان نظر فتاد
از غم کشیده اند ز دل، آه آتشینکزآهشان به خرمن هستی شرر فتاد
آن یک عذار خویش به پای پدر نهادوان یک ز پای بر سر نعش پسر فتاد
لیلا به روی کشتهٔ اکبر، دو دست غمزد آنقدر به سر، که ز خود بی خبر فتاد
ناهگاه چشم زینب محزون در آن میانبر جسم چاک چاک شه بحر و بر فتاد
از دل کشید نالهٔ هذا اخی الحسینکز ناله اش شرر به همه خشک و تر فتاد
نزدیک شد که جان رود از پیکرش برونچون دیده اش بر آن تن ببریده سر فتاد
وانگه سکینه کرد به صد خوف و اضطراببا نعش چاک چاک پدر، این چنین خطاب
تا سایهٔ تو بود پدر جان! به سر مراجز عشق تو نبود خیال دگر مرا
تو خشک لب شهید شدی بر لب فراتوز این قضیه خون رود از چشم تر مرا
با حنجر بریدهٔ خود ای شهید عشقبا من سخن بگوی و، مکن خون جگر مرا
آن دم که شمر کرد تو را تشنه لب شهیدای کاش کشته بود زتو زودتر مرا
زخم تو بی حد و، ستم خصم بی حسابزین هر دو، درد و رنج، بود بیشتر مرا
قاتل زکشتهٔ تو جدا می کند به قهرطاقت به دل نمانده از این رهگذر مرا
خود گفته ای یتیم نوازی بود ثواباکون ز مهر از چه نگیری ببر مرا
گردون دون کشاند مرا سوی کربلاوز کربلا به شام کند در بدر مرا
از کربلا به جبر، برندم به سوی شامچون نیست اختیار به کف، زین سفر مرا
سوزم چو شمع زآتش داغت به قتلگاهپروانه ها کشند زدل، شعله های آه
از چیست؟ کرده ای تو فراموشم ای پدر!یک لحظه خود بگیر در آغوشم ای پدر
چون دوش در کنار توام بود جای خواباکنون به یاد آمده از دوشم ای پدر!
بر زخم های کاری تو چون نظر کنمخون جگر به سینه زند جوشم ای پدر!
یکسو نگر که خار به پایم خلیده استیکسو ببین دریده زکین گوشم ای پدر!
سیلی چنان زدند به رویم ستمگراناز صدمه اش پریده ز سر هوشم ای پدر!
خامش نیم زگریه ولی خصم بدمنشاز تازیانه، ساخته خاموشم ای پدر!
خالی است جای اصغر تو در کنار منکو آن صغیر و طفل لبن نوشم ای پدر!
روپوش از رخم بربودند کوفیانگرد و غبار ره شده روپوشم ای پدر!
می گفت راز دل به پدر، دختر حسینکآمد زراه ناله کنان، خواهر حسین
رو کرد سوی نعش برادر به صد ادبگفت ای گلو بریده لب آب تشنه لب!
ای نور دیده و دل زهرا و مصطفی!ای شهسوار ملک عجم، خسرو عرب!
این زخم ها زچیست بر این جسم چون حریر؟وز خون چراست پیکر تو سرخ چون قصب!
کشتند از جفا و نکردند بر تو رحمبا آنکه داشتی به رسول خدا نسب
خصم ات به خون کشید و، نپرسیدت از نژادسر از تنت برید و، نپرسیدت از حسب
بنگر کنون که لالهٔ تبدار عشق رادشمن کشیده در غل و زنجیر از غضب
یکجا غم اسیری و، یکجا غم فراقیکجا گداخته تن زارش زسوز تب
من میروم به شام و، تو خوش خفته ای به خاکای سبط سید عرب ابطحی لقب
پس با دل شکسته و، با چشم اشکباررو در مدینه کرد که ای جد تا جدار!
این سر جدا ز خنجر عدوان حسین توستوین پاسدار مکتب قرآن حسین توست
این کشته ای که با تن مجروح و چاک چاکافتاده در میانهٔ میدان حسین توست
این کشته ای که کرد سنان بر سنان سرشجسمش به خاک و خون شده غلتان حسین توست
این آفتاب برج رسالت، که سایه واردر خون فتاده با تن عریان حسین توست
این سرو بوستان امامت، که بر زمینافتاده از ستیزهٔ دوران حسین توست
این گلبن ریاض شهادت، که از جفاافتاده روی خار مغیلان حسین توست
این تشنه لب، که بر بدنش زخم تیغ و تیرباشد فزون ز ریگ بیابان حسین توست
این کشتی نجات، که گردیده غرق خوندر کربلا ز صدمهٔ طوفان حسین توست
این تشنهٔ فرات، که از آتش عطشدود از دلش رسیده به کیوان حسین توست
این بسمل فتادهٔ آواره ز آشیانسیمرغ پرشکسته، ز پیکان حسین توست
این تشنه لب شهید، که از تشنگی به خاکافتاده همچو ماهی عطشان حسین توست
این جسم چاک چاک، که از ظلم کوفیانپامال گشته از سم اسبان حسین توست
پس با زبان پر گله، ناموس کردگاررو در نجف نمود که ای باب غمگسار!
اکنون ز راه لطف، بیا حال ما ببینما را اسیر، در کف اهل جفا ببین
یکدم به کربلا ز نجف، رنجه کن قدمما را به صدهزار بلا مبتلا ببین
بر ما زنان بی کس و، طفلان خردسالجور و جفای اهل ستم، بر ملا ببین
بانگ فغان و العطش کودکان شنوفریاد و بی قراری اطفال را ببین
فرزند برگزیدهٔ خود را کنار نهرلب تشنه از قفا سرش از تن جدا ببین
آن گلبنی که فاطمه کرد آبیاریشخشکیده از ستیزهٔ قوم دغا ببین
آن سر که شست مادرم از گیسویش غبارپرگرد و خاک و خون، به سر نیزه ها ببین
آن تن که روی دامن تو یافت پرورشپامال از جفا، ز سم اسب ها ببین
یک دشت پر زکشته، همه لاله گون کفندر خاک و خون طپیدن این کشته ها ببین
با چشم اشکبار، زمانی ز هوش شددستی ز غم به سر زد و، لختی خموش شد
آتش زدند چون به سراپرده هایشانبردند سوی شام، پس از کربلایشان
گشتند دل شکسته به جمازه ها سوارآنان که باد جان جهانی فدایشان
آنانکه داشت از رخشان خجلت آفتاباز آفتاب، گشت سیه چهره هایشان
از بس برهنه پای دویدند کودکانخاکم به سر، پرآبله گردید پایشان
آنان که یک به یک همه بودند در نابدادند در خرابهٔ بی سقف جایشان
جز آب چشم و، لخت جگر، آل مصطفیچیز دگر نبود شراب و غذایشان
بردند اهل و شام، در آن منزل خرابخرما و نان، به رسم تصدق برایشان
نای وجودشان که چونی، بود پرنواشد پرنوا تر از الم نینوایشان
از بس ز اهل شام شنیدند طعنه هااز یاد رفت واقعهٔ کربلایشان
آسوده دشمنان امام مبین شدندروزی که اهل بیت خرابه نشین شدند
آه از دمی که دختر زهرا به چشم تردر مجلس یزید، کشید آه از جگر
افکند سر به زیر در آن بزم، از حیامی کرد زیر چشم، به هر جا نبی نظر
ناگه سر برادر خود را در آن میانچون آفتاب دید درخشان، به طشت زر
می زد ز کین، یزید لعین، چدب خیزرانبر آن لبی که بود چنان درج پرگهر
فریاد برکشید ز دل، گفت ای یزید!بدار چوب خود ز لب این بریده سر
این سر، که چوب می زنی از کینه بر لبشگلبوسه ها نشاند، لبان پیامبر
شرمی ز روی فاطمه کن آخر ای یزید!برگو چه شد حیای تو ای شوم بد سیر!
افکنده ای ز کین، بدنش را به کربلابنهاده ای به شام، سرش را به طشت زر
در پشت پرده ها بنشاندی زنان خویشکردی ز کینه آل علی را تو در بدر
ما عترت پیمبر و ناموس داوریمشرمی کن ازپیمبر و خوفی ز دادگر
مپسند، بیش از این توبه ما ظلم و جور راآخر دمی به حال پریشان ما نگر
ما دل شکسته گان که ز نسل پیمبریمبر ما جفا و جور مکن، ظالم آنقدر
گر مصطفی به بزم تو آید کنون، یزیدآیا جواب چون دهی ای خصم دون، یزید
ای دل بیا که نوبت آه و فغان رسیداز شام غم، به کرب و بلا کاروان رسید
وارد چو شد امام چهارم به کربلااز شش جهت خروش، به هفت آسمان رسید
شوری چو شور حشر، به پا شد به کربلابر تربت پدر، چو امام زمان رسید
زینب به سوی قبر برادر دوان دوانبا صد هزار ناله و آه و فغان رسید
گفت ای به زیر خاک نهان گشته یا حیسنبنگر ز شام، زینب بی خانمان رسید
آخر سری ز خاک برآر و نظاره کنکز روی تو بر لبم از غصه جان رسید
مرگ خود از خدا طلبیدم به راه شاماز بسکه ظلم و جور بر این کودکان رسید
گویم اگر به نزد تو ترسم شوی ملولزان ظلم ها به ما که ز شمر و سنان رسید
باور مکن که تا صف محشر، رود ز یادظلمی که از یزید، به خاندان رسید
وانگه پس از سه روز، در آن دشت پربلابستند بار سوی مدینه، ز کربلا
چون کاروان شام، به یثرب گشود باراندوه و رنجشان، یکی ار بود شد هزار
یک کاروان زن، همه معجر به سر سیاهیک مشت کودکان، همه گیسو پر از غبار
تا در مدینه مژدهٔ آن کاروان، بشیرآورد شور روز قیامت، شد آشکار
افتاده شور و ولوله ای در میان خلقزین قصه ریخت اشک غم، از غصه روزگار
شد محشری که روز قیامت زیاد رفتاز دست خلق، رفت برون، صبر و اختیار
مردان قد خمیده گروه از پی گروهزن های داغدیده قطار از پی قطار
روسوی کاروان، زن و مرد از چهارسوکردند پا برهنه و، با چشم اشکبار
خلقی به جستجوی عزیزان نوسفرجمعی به فکر تازه جوانان گلعذار
ناگه در آن میانه، به صد ناله و فغانبرپای خاست حضرت سجاد دلفگار
بر چهره ریخت، از مژه خونابهٔ جگربنمود روبه روضهٔ جد بزرگوار
بر خلق گفت واقعهٔ کربلا و شامافکند آتشی به دل و جان خاص و عام
ای جان فدا نموده که جان ها فدای تو!وی کشته ای که هست خدا خونبهای تو!
لب تشنه ساختی بره دوست جان فداقربان همت تو و، مهر و وفای تو
ای یادگار ساقی کوثر! کسی نگشتدر کربلا به جرعهٔ آبی سقای تو
آبت نداده سر ببریدند کوفیانچشم جهان پرآب، بود از برای تو
ای در عزات خلق جهانی سیاه پوشنازم بر آن کسی که بگیرد عزای تو
ای متکی به دامن زهرا و مصطفیخاک زمین، برای چه شد متکای تو؟
در حال سجده شمر، سرت از قفا بریدخاکم به سر، نکرد سوی قبله پای تو
مهلت نداد شمر، به زینب که تا نهداز اشک، مرهمی بسر زخم های تو
در حیرتم که خیمهٔ گردون، چرا نسوخت؟زان آتشی که سوخت از او خیمه های تو
بر دردهای عالمیان تربتت دواستای جان فدای درد دل بی دوای تو
با اقربا به کوفه رسیدی تو از حجازدر کوفه کس نماند به جا، ز اقربای تو
شاها! روا مدار که «ترکی» تمام عمرمحروم ماند از در دولت سرای تو
چندی است کز وطن شده دور و، علی الدوامچون نی نوا کند ز غم نینوای تو
افتاده خوار و، زار و، پریشان به ملک هندهر لحظه یاد می کند از کربلای تو
دارد هماره سوی تو چشم امید بازکاید برآستان تو ساید سر نیاز