گنج

شمارهٔ ۹۸ - شعلهٔ سخن

۱۱ بیت
پدر زهجر تو کاهیده چون هلال تنمخوشا دمی که به ماه رخت نظاره کنم
زکربلای تو بویی گرم رسد به مشامهزار بار بود به زنافهٔ ختنم
از آن زمان که ز آغوش تو جدا گشتمهنوز بوی تو آید ز چاک پیرهنم
تو خفته ای به دل خاک، با تن صد چاکمن از فراق تو حیران زکار خویشتنم
من از کجا و مدینه کجا و شام کجا؟فلک برای چه آواره کرد از وطنم
زبعد قتل تو ای خسرو سلیمان جاه!زمانه کرد گرفتار ظلم اهرمنم
به راه شام نبودی ببینی ای بابا!که خصم، گردن و بازو ببست با رسنم
سواره ناقهٔ عریان، به کوچه های دمشقبه حال زار کشاندند بین مرد و زنم
به شام آی و مرا از قفس رهایی بخشتو گلشن من و من عندلیب آن چمنم
زخاک، روز قیامت، چو سر برون آرمهنوز بوی فراق تو آید از کفنم
چو آب دیدهٔ «ترکی» به آتش دل ریختفرو نشاند در این بزم، شعلهٔ سخنم