شمارهٔ ۹۷ - نظم جگر سوز
تا سایهٔ تو بود پدر جان به سر منروشن شب تاریک بدی در نظرم من
دامان تو آرامگهم بود شب و روزتو رفتی و از هجر تو خون شد جگر من
اکنون به رخم شمر زند سیلی بیدادرحمی نکند بر من و، بر چشم تر من
من مرغ خوش الحان گلستان تو بودمگردون، زچه بشکست ز کین بال و پر من
من طفلم و اندوه فراق تو گران استاز بار غم هجرتو خم شد کمر من
ای کاش! برون نامده بودم ز مدینهیا کاش به کوفه نفتادی گذر من
تا کرب و بلا همسفرم بودی و اکنونتا شام بود شمر و سنان، همسفر من
دشمن بردم از سر کویت به اسیریآیا که رساند به تو روزی خبر من
در سینه دلم خون شده از هجر، دمادمخونابه روان است ز راه بصر من
من رفتم و ترسم که ز هجر تو بمیرمآگه شوی آندم که نباشد اثر من
«ترکی» رگ خون از بصر خلق گشایداین نظم جگرسوز تر از نیشتر من