گنج

شمارهٔ ۹۶ - تاب آفتاب

۹ بیت
گفت سکینه غمم حساب نداردچشم من امشب،خیال خواب ندارد
درد یتیمی ز کف ربوده توانموای برآن کودکی که باب ندارد
اصغرم ای عمه جان! چو سایر شبهاچون شده امشب که اضطراب ندارد
با پدرم گو بیا به سایهٔ خیمهپیکر تو تاب آفتاب ندارد
عمه بر این قوم دون، بگو که سکینهبازوی او طاقت طناب ندارد
خصم ستمگر زند مرا ره کینرحم به دل، خوفی از عقاب ندارد
دشت ز نامحرمان پر است و ندانمعمه چرا؟ مادرم نقاب ندارد
شیر به پستان، ز قحط آب، در این دشتمادر غمدیده ام رباب ندارد
نظم تو «ترکی» ز چشم اهل مصییبتخون به چکاند اگر که آب ندارد