گنج

شمارهٔ ۹۵ - مشعل افروخته

۱۳ بیت
دختر شیر خدا کرد چو در شام مقامصبح شد در نظرش تیره تر از ظلمت شام
آه و افسوس از آن دم که یزید از ره کینخواند آن مشعل افروخته در مجلس عام
سر شرمندگی از فرط حیا داشت بزیرنه مجال سخنش بود و، نه یارای کلام
دختر سبط نبی را به کنیزی خواندندآنکه جبریل، بدی خام جدش چو غلام
جای در طشت طلا داد سر شه، چو یزیدچوب دردستی و، در دست دگربودش جام
زیر لب زینب غمدیده به گفتا که یزیدمکن آغاز به کاری که ندارد فرجام
این سر کیست؟ که از ظلم تو شد غرق به خونجای در طشت زرش داده ای ای نسل حرام
این سری را که زنی چوب، تو هر دم به لبشلب او بوسه گه ختم رسل بود مدام
نه حرامی که خدا گفته نموده است حلالنه حلالی که نبی گفته نموده است حرام
از چه هر لحظه زنی بر لبر و دندانش چوبجرم او چیست، گناهش چه و تقصیر کدام؟
به خدا صاحب این سر، پسر شیر خداستجد او احمد و زهرای بتول او را مام
صاحب این سر دور از تن بی غسل و کفنقره العین رسول است و حسین او را نام
«ترکی» آن دل که نسوزد به غریبی حسیندل مخوانش که بود سخت تر از سنگ رخام